خداحافظ پرشن بلاگ!

خدا حافظ پرشن بلاگ، من رفتم! من هم نقل مکان کردم هرچند زياد جابجا شدن رو دوست ندارم.
من اينجام.... دوست داشتين بياين به اين آدرس:
www.bamedi.com 

با تشکر زياد از، ازکانادای عزيز.

خونه جديد می بينمتون.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

ای دوست!

هلا ای دوست!
در نهايت شب
کرم شب تاب خود
غنيمتی ست!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢

بهترين لاگ هفته

هيئت داوران بعد خواندن وبلاگها در هفته گذشته، لاگهای زير برای بهترين لاگ هفته به مرحله نهايی راه يافتند:

در پايان هيئت داوران ضمن قدردانی از وبلاگ يونان من بخاطر لاگ  سياست و شب اول فاحشگی  و وبلاگ قاصدک بخاطر لاگ هنگامه گام ها جايزه شکلات بلورين اين هفته جشنواره به لاگ صد سال زنده باشی از وبلاگ آبی بزرگ اهدا ميگردد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢

يادگار دوست!

اين شعر رو سالها پيش دوستی قبل از اينکه از ايران خارج بشم در دفتر خاطراتم نوشت. امشب داشتم دفترم رو ورق ميزدم:

من ترا در آرميده شبنم گلبرگها احساس خواهم کرد
من ترا در عطر نرگس باز خواهم يافت
من ترا در دشتهای سبز و خرم،
در سکوت مرغزاری مه گرفته به هنگام سحرگاهان
در صدای رود، يا ترنم های باران بهاری
باز خواهم يافت

- ۱۳۷۵/۲/۲۵ ساعت ۲۱:۲۰ - فرودگاه اهواز - دوستدار تو پ.ب

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

سپيد ـ سپيد

سپيد ـ سپيد،
          کلام مجهول من
بگذار!
          قلب کوچک من
                          بستر شکوه زيبايی تو باشد
بگذار تو،
          پايان تمام روياهايم باشی

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

يه ناله ديگه !!!

در کجای اين فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

- فريدون مشيری

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

جشنواره بهترين لاگ هفته

در پايان هيئت داوران ضمن قدردانی از وبلاگ پياله بخاطر لاگ Dr.Pepper و خاطرات يک بار تندر ، و وبلاگ از کانادا بخاطر طنز تلخ و نگاهی زيرکانه به شعرمدرن!. جايزه شکلات بلورين اين هفته جشنواره به لاگ ماچ و بوسه از وبلاگ هموطن اهدا ميگردد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

روز والينتاين

همه چيز با يک شکلات شروع شد. همه چيز.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

ادامه بحث!

هيچ چيز در دنيا سخت تر از تنهايی نيست. مثل گودال ژرفی است که هرچه ميگذرد، بيشتر در آن فرو ميروی. آنچنان که يک روز احساس ميکنی، آن دنيای بيرون با آدمهايش، آنقدر از تو، و روح تو، فاصله گرفته اند که ديگر توان همگام شدن و غوطه خوردن در تعلقات آن را نداری. ناچار دوباره به خودت پناه ميبری و باز هم فرو ميروی، در ذهن خودت و در دنيای خودت.

- کرانه های خاکستری - مهوش اغتفاری

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

سئوال؟؟؟؟

به نظر شما درسته انسان بخاطر اينکه تنهايی هاش رو پر کنه، وارد رابطه ايی بشه که از ابتدا پايانش رو ميدونه و ميدونه که پايانی نيست که انتظارش رو داره!. يا ساده تر، ايجاد ارتباط برای پر کردن تنهايی درسته يا نه؟.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢

ژانويه پر بار....!

در ماه ژانويه موفق شدم کتابهای زير رو بخونم، خدا کنه ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پيداست در اين مورد برای من صدق کنه.
- برای پنجمين بار بوف کور اثری از زنده ياد صادق هدايت. هميشه از خودم پرسيدم چرا هيچ کارگردانی سعی نمی کنه از اين کتاب يک فيلم بسازه. ميدونم، خيلی جرت ميخواد.
   در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد.
- عکس خانوم بزرگ. مجموعه داستانهای کوتاه کار بسيار زيبايی از مهوش اغتفاری
   پيام را دنبال بازيهايش می فرستد و بعد با خشونت صورتم را توی دستهايش مچاله ميکند و توی کيسه زباله می اندازد. نمی خواستم تسليم شوم، نبايد تسليم ميشدم. دستش را که بر ميدارد، دوباره باز ميشوم و دستهای گشوده ام را بيرون مياورم. او اينبار با سرسختی بيشتری کيسه را لای پايش ميگذارد و تا آنجا که ممکن است مرا به پايين فشار ميدهد. سر کيسه را گره ميزند و بی آنکه تامل کند، با چند وسيله دور ريختنی ديگر بالا ميبرد. همه را توی کوچه، کنار ديوار ميگذارد و ميرود و در را پشت سرش به هم ميکوبد.
- جايی ديگر. مجموعه داستانهای کوتاه از گلی ترقی.
   عمو جان در جايی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است. خواسته بود در اين باره اظهار فضل کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند، وليکن، برای يک بار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سر ميز شام گرم خوردن بودند نفهميدند که چه نخهای نازکی از هرکلمه، ار هر برخورد آنی، از هر حادثه ی جزئی، آويزان است و چگونه اين رشته ها، مثل الياف رنگين فرشی کيهانی، در هم تنيده اند. اگر آن پشه ناچيز، در آن پب کذايی، پای اميرعلی را نگزيده بود، احتمالا، آب از آب تکان نميخورد و مسير سرنوشت اميرعلی و ملک آذر و مادرش و عموجان و شرکت واردات نخ و قرقره سازی عوض نميشد. همچنين مسير سرنوشت من.
- سلوک از محمود دولت آبادی.
    بله بايد بنشينم، باز بايد بنشينم، اما کجا؟ و باز يک قهوه ديگر؟ چند قهوه؟ که باز پيشخدمت بيايد راست، با مداد و يادداشتش، مثل يک ماشين کوکی بايستد جلو ميز و... آخر سفارش يک قهوه که به ثبت و ضبط نياز ندارد...

- و البته کلی حافظ و مولانا و سهراب خوانی و ....وبلاگ خوانی و تماشای دو، سه فيلم .
-------------------------------------------------------------------
توضيح: گويا فيلمی بر اساس بوف کور توسط يک کارگردان شيليايی ساخته شده که بدينوسيله تصحيح ميکنم. سپاسگزار از ماهی در خاک و ازکانادا بخاطر اين توضيح. لازم شد حتما ببينمش.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

باران عشق!

يک دست جام باده و يک دست زلف يار *** رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست

در اتاق تنهايم نشسته ام و برای گلهايم قصه ميگويم، آهنگ زيبای باران عشق بر من باريدن گرفته است. اين آهنگ هميشه مرا از خود بيخود کرده است. ديگر حرکت قلم در اختيار من نيست، تا اعماق وجودم گرم شده است، لبی بر گيلاس مارتينی ام ميزنم. من امشب مستم، مست ـ مست. از همه چيز، حس غريبی دارم، دلم پرواز ميخواهد، عشق، هم آغوشی. بسان فاحشه ايی ميمانم که طعم گس همخوابگی تمام وجودم را فرا گرفته است. آری من هم خود را فروخته ام، به اين آهنگ، به گيلاس شراب و به حرکتهای موزون شعله های شمع. گلهايم ميدانند که من با اين آهنگ بر ابرها راه ميروم. سکوت ميکنم، کسی چيزی نمی گويد، گويی آنها هم از قصه های تکراری من خسته و در باران عشق غرق شده اند. هوس سيگار کرده ام، هيچ وقت سيگار نکشيده ام ولی اکنون هوس کرده ام. ميخواهم برقصم، آنقدر که ديگر يارای ايستادنم نباشد. من مستم، و ميدانم که ياوه ميگويم، من مستم و ميدانم که فردا پشيمان خواهم شد، اما من در اکنون زندگی ميکنم و برای پشيمانی فردايم، فردا تصميم خواهم گرفت. سيگاری روشن ميکنم، به سرفه ميافتم، حلقه های دود، دور سرم ميچرخند. گيلاس مارتينی ام تمام شده است، شمع به آخر رسيده است و سياهی شب در نبرد با روز در گريز است، اما هم چنان باران عشق بر من ميبارد!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

در حسرت...

در حسرت يک خنده! سالهاست که می گريم.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

هذيان تنهايی!

طبقه ۱۵،...سولاريوم،... هشت کتاب سهراب،... و سيب
- نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد: چه سيبهای قشنگی
يک ميزناهار خوری گرد،.... يک ليوان چای،.... و ميزبان
- و ميزبان پرسيد: قشنگ يعنی چه؟
گلدونهای زيبا و سرسبز، ....کنار پنجره،....تماشای بارش برف....و قشنگ ...
- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه اشکال
جرعه ايی چای،...تماشای ساختمانهای بلند شهر... و عشق
- و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی يک سيب ميکند مانوس
برف و باز هم برف و باز هم برف....و پرواز
- و عشق، تنها عشق مرا رساند به امکان يک پرنده شدن
غروب...، شراب...، شمع....، شعله آتش، ...و غم....، غم تنهايی 
- دلم گرفته است، دلم عجيب گرفته است 
ـ چرا گرفته دلت، مثل اينکه تنهايی
نفس عميق...، خسته...، خيره به شمع... و تنهايی
- چقدر هم تنها!
- خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
و رنگ...، نمی دانم کدامين، شايد سبز، زرد، يا آبی...، شايد هم سرخ، سرخ-سرخ
- دچار يعنی ؟................ - عاشق
- و فکر کن چه تنهاست، اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بيکران باشد!
و باز تنها،... بارش برف...، و باز هم برف، و باز هم برف و تفالی بر مولانا!
گفت که ديوانه نه ايی لايق اين خانه نه ايی.....

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

به او را که عاشقم


کاش ميتونستم به همان زيبايی که بتو ميانديشم، بنويسمت
کاش ميتونستم!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

اعتراف - قسمت آخر

در سلولم تنها شده بودم و بيشتر وقتم به فکر کردن به روزهای خوش زندگيم ميگذشت. جلسات دادگاهم يکی پس از ديگری بپايان ميرسيد و من هر لحظه به روز اعدام نزديکتر ميشدم. سرانجام دادگاه بپايان رسيد و در آخرين ملاقاتم با وکيل بود که حکم صادره را برايم خواند. اعدام با جوخه آتش!. تعجب کردم! معمولا مجرمين به قتل به دار آويخته ميشدند و من، جوخه آتش!!. وکيل گفت که درخواست تجديد نظر خواهد کرد و من مخالفت کردم، خسته شده بودم و ديگر تحمل اين وضعيت را نداشتم، او گفت که کليه هرينه های دفاع من پرداخت شده است و از من خواسته شده است تا درخواست تجديد نظر کنم ولی در مقابل سوال من که چه کسی چنين کاری کرده است سکوت کرد. زمان اعدام روز جمعه تعيين شده بود يعنی سه روز ديگر. با دنيايی از چرا ها و اماها، نحوه اجرای دادگاه بدون هييت ژوئيه، پرداخت هزينه های وکيل، اعدام با گلوله - به سلولم بازگشتم و در اين سه روز تلاش ميکردم تا پاسخی برای اين همه معما بيابم. مليونها بار ميله های سلول را شمارش کردم، همچنان بيست وسه تا بودند.
جمعه ساعت پنج صبح در سلول باز شد و زندانبان به آرامی نام مرا صدا کرد، گويا ميخواست کسی از خواب بيدار نشود، اما کسی در سلول نبود. با هدايت او و دو مامور در پشت سرم بطرف ميدان اعدام براه افتاديم، قبل از ورود به ميدان چشم و دستهايم را بستند، بقيه مراسم اعدام را فقط ميتوانستم بشنوم. جوخه به صف شده بود و فرمان آتش. در بخشهايی از سينه ام احساس سوزش کردم و بر زمين افتادم، جريان گرمی بر صورتم نشست، همه چيز را هنوز ميتوانستم احساس کنم و بشنوم. صدای فرمانده که پايان مراسم را اعلام ميکرد و صدايی که بسوی من ميامد. فرمانده فرمان تير خلاص را داد و صدايی مهيب و سوزشی در ناحيه سرم و بعد سکوت. نميدانستم که مرده ام يا زنده! دو نفر زير بغلم را گرفتند و بسويی کشاندند. احساس کردم که توان حرکت دارم و ميتوانم روی پاهايم بايستم. در سکوتی مطلق مسيری طولانی که پيچ در پيچ بنظر ميرسيد را طی کرديم و ساعتی بعد در جايی بر صندلی نشانده شدم و در خواب عميقی فرو رفتم. با صدای آرام موجهای آب و جريان خنک باد از خواب بيدار شدم، نمی دانستم بر من چه ميگذرد و چه مدت خواب بوده ام. چشمها و دستانم همچنان بسته بود اما ميتوانستم گرمای تابش خورشيد را بر پوستم احساس کنم. ظاهرا در يک روز گرم آفتابی در کنار ساحلی زيبا قرار داشتم! اين حسی بود که در من بوجود آمده بود. ناگهان دستانی بر شانه ام نشست و آرام شانه ها و گردنم را نوازش داد، احساس آرامش شيرينی کردم، دستها بطرف صورتم آمدند، لحظه ايی بعد بوسه ايی بر گوشه لبم نشست، مزه و بوی روژلبش را ميشناختم، يعنی خودش بود؟ جرات حرف زدن نداشتم، من کجا هستم، مگر من اعدام نشده ام! مگر من او را نکشته ام! مگر ...
صدايی آرام که هميشه مرا مجاب ميکرد در گوشم زمزمه کرد:
- ببخشيد آقا ميتونم بپرسم ساعت چنده؟
 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

اعتراف (۴)

يک سال از آشنايمان ميگذشت که ازدواج کرديم. رويای زندگی مشترک و در کنار يکديگر بودن، خواب و خوراک را ار من گرفته بود. روزهای خوش تدارک ازدواج، قدم زدن در خيابانهای شهر و تماشای جواهرفروشيها، انتخاب لباس عروس، کارت دعوت، انتخاب حلقه ازدواج و خريد کت و شلوار و کراوات تفريح هر روزه مان شده بود، اما درست يک هفته به روز عروسيمان تصميم گرفتيم بطور ناگهانی برای مدت يک ماه ناپديد شويم و نامه ايی به خانواده هايمان نوشتيم و از آن پس ديگر کسی ما را نديد. هميشه ماجراجويی را دوست داشت و من عاشق اين بازيگوشی هايش بودم. همچون خود من، دوست داشت تمام سنتها را زير پا گذاشته و به آنچه که دلش ميگويد گوش دهد و هر موقع چشمان سياهش درشت تر ميشد و لبخندی زيبا بر لبانش می نشست می دانستم که تصميمی گرفته است و همراهی ميخواهد و من هميشه آماده بودم تا سفری پر ماجرا را آغاز کنم.
شمارش ميله های زندان کار هر روزه ام شده بود، بيست و سه ميله. ساعتها با حرکت از يک سو به سويی ديگر ميرفتم و آنها را شمارش ميکردم تا مطمئن شوم که تعدادشان کم نشده اند. همه هم سلوليهايم دادگاهشان بپايان رسيده و آماده بودند تا همين روزها به چوبه دار سپرده شوند. مرد لاغر اندامی که خالکوب درشتی در بازوی چپ خود داشت و به جرم قتل سه نفر دستگير شده بود با صدايی دورگه و بلند گفت: - آرزو دارم زنده بمونم، يه کار نا تمام دارم و بعدش ميتونن بکشنم، گفتم: - چيه؟ ... - يه نفر ديگه مونده که بايد بکشم، بعدش ديگه کاری ندارم و صدای خنده اش بلندتر و بلندتر شد. - ببين پسر سينه ات رو بده جلو و بگو کشتم. خنده ايی تلخ در چهره ام می نشيند و نگاهم را از او ميدزدم، باصدايی آرام که هميشه مرا مجاب ميکرد گفت: چرا چشمت رو از چشمم برداشتی؟ ميدونی اونها نمی تونن به من دروغ بگن! به من نگاه کن! می خندد و روژلبش بر لبانم مهر تاييد ميگذارد و من خاموش ميشوم (ادامه دارد)

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢

اعتراف (۳)

من بيگناهم. اين جمله را چندبار تکرار کردم، همه با هم شروع به خنديدن کردند و فکر کردم که چقدر اين حرف من می توانست خنده دار باشد. بعد از يک پب گذراندن در بازداشتگاه پليس به بخش ديگری انتقال يافته بودم. بازداشتگاه پليس يک اتاقک کوچک بود ، بشدت سرد و نيمکتی از فلز در آن وجود داشت و مجرمين از همان برای نشستن و تخت برای خوابيدن استفاده ميکردند و هيچ پنجره ايی به بيرون نداشت. نيمکتی که حتی رنگ نشده بود و کاملا رنگ آهن بود و کاملا سر شده بود. همه مجرمين يک شب را در آن اتاقک با خود تنها ميگذرانند تا تمام پرونده زندگی خود را ورق زنند. آن شب در بازداشتگاه يکی از سخت ترين شبهای زندگيم تا آن لحظه بود. تمام خاطرات تلخ و شيرين زندگيم در جلوی چشمانم به تصوير کشيده شد و در زملن ملاقات با عشقم متوقف شد. روزی که چشمانی سياه و درشت که هاله ايی سفيد آنها را احاطه کرده بود به زندگيم وارد شد، در دلم خانه کرد و مرا از خودم گرفت. روزی که زندگيم رنگ ديگری يافت و سرنوشتم به گونه ايی ديگر رقم خورد. آن روز سرد زمستانی را ميگويم!. دريک چايخانه در خيابانی به موازات رودخانه از پشت شيشه مغازه به بارش برف می نگريستم که تصوير محو در شيشه و در دل من نقش بست و صدايی مهربان و آرام که بر گوش جان نشست
- ببخشيد آقا ميتونم بپرسم ساعت چنده؟
آن روز در ديگری در زندگی من گشوده شد و راهی ديگر. راهی که امروز مرا به سوی چوبه دار هدايت ميکند. - من بيگناهم... من بيگناهم... جمله ايی بود که يکی از هم سلوليها با لحنی که ادای من را در آورده باشد تکرار کرد و ديگران با صدايی بلند خنديدند!
(ادامه دارد)

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

اعتراف (۲)

ساعت از نيمه هاي ظهر گذشته بود كه با صداي زنگ از خواب بيدار شدم، سرم بشدت درد ميكرد توان حركت نداشتم، دوست داشتم باز هم بخوابم، نگاهم به بالش افتاد. بالش رو روي سرم گذاشتم ولي صدا لحظه ايي قطع نمي شد، بدنبال ساعت روي ميز گشتم ولي صدا از ساعت نبود، خودم رو به زحمت از رختخواب بيرون كشيدم، صداي زنگ در بود كه مدام همچون پتك به سر ميكوبيد. فرياد زدم: يه لحظه صبر كنيد اومدم، لباسم رو تنم كردم و بطرف در رفتم و در رو باز كردم. آقاي...؟ با صداي خواب آلود و توام با درد گفتم: خودم هستم، شما خانوم... ميشناسيد؟ ميتونم بپرسم شما كي هستيد؟ من افسر پليس ار بخش جنايي هستم، لطفا به سوالات من جواب بديد. چيزي از ديشب يادم نميامد، ميدونم با جمعي از دوستان بعد از اينكه از بيمارستان برگشته بودم به يه بار رفته بودم، زياد مشروب خورده بوده بودم كه احتمالا اين سردرد از اون بايد باشه و سربسر دختركاني ميگذاشتم كه تلاش ميكردند امشب خودشون رو به كسي بفروشند. بعد از اون هيچ چيز ديگري يادم نمي اومد. چطور اومده بودم خونه... كي خوابيدم... چه اتفاقي ميتونست شب قبل افتاده باشه... پرسيدم شما خانوم... ميشناسيد... همسرم هستن... شما به جرم قتل خانوم... بازداشت هستيد و حق داريد تا نداشتن وكيل از گفتن هرچيز كه ممكنه عليه شما در دادگاه استفاده بشه پرهيز كنيد. شوكه شده بودم، من رو به جرم قتل، اون هم قتل كسي كه ديوانه وار عاشقش هستم دستگير كردند. تمام مدت از لحظه دستگيري تا لحظه ايي كه وكيلم رو در اتاق ملاقات زندان ملاقات نكردم رو نفهميدم چگونه گذشت... فقط به عشقم فكر ميكردم... به روزهاي خوشي كه با هم داشتيم به بوسه هايي كه هميشه بعد از اون نقش روژ لبش بر گوشه لبم نقش مي بست... آقاي.... بخودم اومدم...براي اينكه بتونم بهتون كمك كنم بايد همه چيز رو به من بگيد. وكيلم بود كه اين جملات رو بيان ميكرد. من بيگناهم... اين تنها جمله ايی بود که در آن لحظه به ذهنم رسيد و در دهانم چرخيد و تبديل به صدا شد... من بيگناهم... ناگهان وکيل با شنيدن صدا بطرف من چرخيد..
(ادامه دارد)

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

اعتراف!

تب شديدي داشت و بشدت عرق كرده بود و ميلرزيد. كنار تختش نشسته بودم و با حوله ايي كه در آب سرد فرو ميبردم صورتش رو شستشو ميدادم تا شايد از شدت تبش كاسته بشه. قدري آرام گرفته بود و اما هنوز تب داشت. دستش رو توي دستم گرفتم ، گرماي دستش تا اعماق جانم رسوخ كرد، حتي براي لحظه ايي نمي تونستم به جدايي ازش فكر كنم.
ديوانه وار عاشق هم بوديم. بهتره بگم براي هم ميمرديم. هميشه در كنار هم بوديم، ساليان سال، اصلا يكي شده يوديم. روبروم مي ايستاد توي چشمهام زل ميزد، بعد يك لبخند، و ميگفت: دوستت دارم. براي من اين جمله زيباترين جمله ايي بود كه بزبان مياورد، پر از عشق بود و اين رو حتي در چشماش هم ميشد ديد. وقتي اين رو ميگفت دستاش داغتر ميشد و اين گرما تا اعماق جانم رسوخ ميكرد. منتظر بود، نگاهش رو لحظه ايي از من نميگردوند. ميگفتم: منهم دوستت دارم، آرام لبم رو ميبوسيد، ميگفت: اين هم مهر تاييدش و نقش روژ لبش بر گوشه لبم نقش می بست. ساعتها دست در دست هم كنار رودخانه ايي كه هيچوقت نفهميدم به كجا ميره راه ميرفتيم و به سكوت طبيعت گوش ميكرديم. دوستت دارم... دوستت دارم... به خودم اومدم، دوباره تبش بالا رفته بود و از شدت تب به هذيان افتاده بود. جملات نامعلومي بزبون مياورد سعي كردم متوجه بشم كه چي ميگه ، تكرار كرد: دوستت دارم...دوستت دارم، پاسخش رو دادم: منهم دوستت دارم. تكرار كرد...دوستت دارم، دوستت دارم...هميشه ازش بدم ميومده، تكرار كرد: ازش بدم مياد... ازش بدم مياد...ازش بدم مياد. از...بدم مياد. از...بدم مياد. از...بدم مياد. قدرت حركت نداشتم، اول فكر كردم اشنباه شنيدم، نام من بود كه تكرار ميشد. آرام رو صندلي كنار تخت نشستم. بخودم اومدم ، هيچوقت وقتي حرفهاي عاشقانه ميزد نام من رو بزبان نمياورد يعنی تمام اين مدت با کس ديگه حرف ميزد؟ تمام اين چند سال؟... هميشه دروغ... دروغ ... دروغ ... ولي چرا؟ چرا؟ اين جملات مدام در ذهنم تكرار ميشد، توان شنيدن اين جمله اون  رو نداشتم...از...بدم مياد... از... بدم مياد.... اختيارم رو از دست داده بودم، بايد ساكتش ميكردم...بايد ساکتش کنم... ناگهان نگاهم به بالشي افتاد كه شب قبل براي خوابيدن كنار او از پرستار قرض كرده بودم... (ادامه دارد)

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٢

ديگر دوستش ندارم!

دوستش داشتم و دوستم داشت!
دستانش، با دستانم آشنا بود
و گرمی لبانش را، چه خوب می فهميدم

دوستش داشتم و دوستم داشت!
سنگينی نگاهش را
بر نگاهم، چه عاشقانه احساس ميکردم

دوستش داشتم و دوستم داشت!
کلام تنش، چه مهربانانه
بر پوست تنم، شعر بودن را زمزمه ميکرد
وقتی، در آغوشش ميگرفتم
و تپشهای قلبش، عشق را چه زيبا می سرود

ديگر دوستش ندارم!
که ميدانم، عشق را نمی فهمد
که ميدانم، نگاهش، حتی با خود بيگانه است

ديگر دوستش ندارم!
که کلامش بوی قانون ميدهد، بوی اسارت
و حرفش،
جز صدای زنجير، جز صدای زندان
جز صدای ايستادن، و ماندن در گذشته
چيزی را در گوش تکرار نمی کند

ديگر دوستش ندارم!
که ميدانم،
در تقلای رهايی از بندهای برخاسته از خود
خسته است
باورهايش را بسته است
قلبش را شکسته است

ديگر دوستش ندارم!
که با من بيگانه است
نه! من با او بيگانه ام

نه! ديگر دوستش ندارم!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

قصه ايی برای کودکان - يک روز بهاری

ابرهاي سياه ميومدن و به هم مي پيوستن تا جلوي تابش خورشيد خانوم رو به سرزمين سبز نقاشي ما بگيرند. خورشيد خانوم سعي ميكرد تيغه هاي خودش رو به گياهان و گلهای آفتابگردون برسونه اما ابرها سياه وسياه تر ميشدند. ديگه نور خورشيد به اون سرزمين نمی تابيد و سرزمين سبز رو به زردي رفت. خورشيد خانوم گريه اش گرفت و اشكهاش از لابلاي ابرهاي سياه گذشتن و بر گياهان باريدن. وقتي خبر گريه خورشيد خانوم به باد رسيد، شروع به وزيدن كرد ، تمام ابرهاي سياه رو با خودش برد، بردشون يه جاي دور. آسمون آبی شد و خورشيد دوباره به سرزمين سبز تابيد. گياهان به خورشيد خانوم لبخند زدن و پرندگان رقص كنان به پرواز در اومدن و رنگين كمان به گردن آسمون آويختن. بعدها اسم اون نقاشی رو يک روز بهاری گذاشتند.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

ميهمان ناخوانده!

وقتي اولين بار در خانه يكي از دوستان ديدمش و نگاهم به نگاهش افتاد، عاشقش شدم، چقدر اين نگاه آشنا بود. با اين نگاه جرياني گرم تمام وجودم رو گرفت و عرقي بر پيشانيم نشست. لبخند زيبايي بر لب داشت و با زبان شيرين و لهجه قشنگش تمام توجه ها رو بخودش جلب كرده بود. با خودم گفتم اين همون كسي است كه من سالهاست دنبالش مي گشتم. در هنگام حرف زدن نگاهش رو با همه تقسيم ميكرد تا بتونه حرفش رو نه تنها از طريق گوش كه از راه چشم هم تا اعماق وجود شنونده بفرسته و هر وقت نگاهش به من ميرسيد، مكثي ميكرد و لبخندي ميزد. دلم مي ريخت و صورتم سرخ ميشد، توان نگاه كردن در چشماهاش رو نداشتم و از ترس اينكه ديگران متوجه اين حس نشن فورا سرم رو پايين ميانداختم. لحظه ايي نمي تونستم كه بش فكر نكنم، عاشق شده بودم و اين عشق همچون خوره بجانم افتاده بود. با خودم عهد كرده بودم كه هرگز عاشق نشم، ولي اين حس مهماني نبود كه براي وارد شدن به اعماق وجودت اجازه بگيره و تو با منطق براش توضيح بدي كه ميزبان خوبي براي اون نيستي. تمام درهاي ورودي رو بسته بودم، حتي چشمهام رو، به روي قويترين حسي كه از درون به تاراجم پرداخته بود. خوابهايم را ربوده بود و آرامشم را، و من بر كشتي كوچكي در درياي پر تلاطم زندگي با امواج سهمگيني كه ازهر سو بر من فرود مي آمد راهي ديگر پيش گرفتم، درياها پيمودم و بر ساحلي دور فرود آمدم. در سرزميني كه همه چيز بود وهيچ نبود. وقتي چشم گشودم، سالها باران بر من باريده بود، وقتي چشم گشودم برهنه بودم و آفتاب پوست تنم را سوزانده بود، وقتي چشم گشودم همه چيز بود و هيچ نبود. با صداي تلفن از خوابي بيدار شدم، خودش بود، ميگفت آمده است، ميگفت راه دريا پيش گرفته است و اكنون براي دنيايي ديگر آمده است. آري آمده بود، آمده بود تا همچون خوره به جانم بيوفتد، آمده بود تا خوابهايم را بياشوبد، آمده بود. به مهماني آمده بود. مهماني كه با هيچ منطقي نمي توانستي توضيح دهي كه ميزبان خوبي براي او نيستي.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

شهر رنگها

ماهها بود كه خودم رو براي ديدن شهر رنگها آماده كرده بودم. در اين شهر روزهاي هفته هريك به رنگي نسبت داده شده بود و روزي كه من ميرسيدم روز رنگ زرد بود. وقتي وارد فرودگاه شدم پيرهن زردي بر تن داشتم كه دكمه هاي زردي داشت و آن را روي شلوار نسبتا زردي رها كرده بودم. جورابهاي زرد و كفشهاي زرد نيز بر پا. در فرودگاه همه چيز زرد بود، ديوارهاي زرد، آگهي هاي تبليغاتي زرد و مردمي كه همه زرد پوشيده بودند و در سالن فرودگاه در جستجوي مسير خود به اين سو و آن سو در حركت بودند. كاملا گيج شده بودم و به اطراف نگاه ميكردم، ناگهان دستي بر شانه ام مرا بخود آورد: ميتونم كمكتون كنم؟. نگاهم در نگاه زني بلند قد با چشماني روشن و موهايي به رنگ زرد طلايي بلند كه آن را روي شانه هايش رها كرده بود افتاد. لباس زرد زيبايي اندام لاغر و سينه هاي برجسته اش را پوشانده بود، با صدايي آرام گفتم: ممكنه من رو به طرف درب خروجي هدايت كنيد. زن لبخندي بر لب داشت و با حركت دست به فلش زرد رنگي كه در كف سالن كشيده شده بود اشاره كرد: اين فلش رو دنبال كنيد، شما رو ميبره به سمت درب خروجي. راه افتادم ميدونستم مهتاب ساعتهاست كه منتظر من بيرون ايستاده. وقتي از در خروجي كه با رنك زرد خاصي مشخص شده بود خارج شدم چشمم به مردماني افتاد كه زرد پوشيده بودند و با گلهاي زرد رنگ منتظر ميهمانان خود بودند اما خبري از مهتاب نبود. پس از مدتها انتظار سرانجام از آمدن مهتاب نا اميد شدم و به سمت هتلي در همان نزديكي براه افتادم: يك اتاق ميخواستم. مردي كه كت و شلوار زرد رنگي به تن داشت و كراوات زردي زده بود پس پرسيدن چند سوال كليد زرد رنگ اتاق 2515 را بمن داد. دقايقي بعد در اتاقي كه تمام اشياش زرد رنگ بود و پنجره هايش با پرده های زرد خوش رنگی پوشيده شده بود، خود را روي تختي كه از ملحفه هاي زرد رنگي پوشيده شده بود رها كردم. ساعاتي به نيمه هاي شب مانده بود كه من به خواب رفتم. نميدانم چند ساعت خوابيده بودم كه با صداي راديو كه خبري را پيوسته پخش ميكرد بيدار شدم. امروز آبيست، امروز آبيست، امروز آبيست... اين خبر همچون صداي آژير پيوسته تكرار ميشد. چشمانم را گشودم و به سويي غلطيدم. نمي توانستم باور كنم، با نگاهی بهت زده به اطرافم نگاه ميکردم ، چطور امكان داشت...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

تقديم به همه!

يلدا را غنيمت دانستم و تفالی بر حافظ زدم، چنين آمد:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تيز هوش ** وزشما پنهان نشايد کرد سر می فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روی طبع ** سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت کوش
وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک ** زهره بر رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ** نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی ** گوش نا محرم نباشد جای پيغام سروش
گوش کن پند ای پسر و زبهر دنيا غم مخور ** گفتمت چون در حديثی گر توانی داشت گوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد ** زانکه آنجا جمله اعضاچشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نيست ** يا سخن دانسته گو ای مرد عاقل يا خموش
ساقيا می ده که رنديهای حافظ فهم کرد ** آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

ميان دو هماغوشی

دوش گرفت و حوله حمام را بدور خودش پيچاند. سيگاري روشن كرد، كنار پنجره نشست و به بارش باران نگاه كرد و به مردمي كه براي فرار از قطرات باران به سويي ميدويدند. دوست داشت تن عريان خود را به باران بسپارد، صورتش را به طرف آسمان بلند كند و تمام قطرات باران را ببلعد. دود سيگار رقص كنان در فضاي اتاق بحركت در ميآمد و در گذر زمان محو ميشد. به طرف اتاق ديگر رفت و تن عريان خود را به مرد ديگري سپرد. صداي نفسهاي مرد در باران پيچيد و هر لحظه تندتر و تندتر شد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

اين غافله عمر عجب ميگذرد!

پاياني و آغازي ديگر، بايد خود را آماده سازم، بايد كوله بار يك سال ديگر را بربندم و دفتري ديگر بگشايم. دفتري ديگر براي گذران سالي ديگر. و در اين فكر مدام كين دفتر تا بچند ورق خواهد خورد. ايران را همواره عاشقم، که سرزمين من است و مايه افتخار. خوزستان را دوست دارم که زادگاه من است. سالياني پيش در شهري كه اكنون رو به نابوديست در محله ايي كه اكنون ديگر وجود ندارد از پدر و مادري كه همواره در جانم هستند در يك سه شنبه زمستاني، در چنين روزی، اولين دفتر زندگيم گشوده شد و اكنون سالها از آن روز ميگذرد، گرد زمان بر موهايم نشسته است و كوله باري از تجربه بر دوش. بايد دفتري ديگر گشود. دفتری با جلدي نقاشي شده از همه رنگ و حاشيه ايي مزين به عشق، به شادماني، به زيبايي و به زندگي. آغازي ديگر با قلبي آكنده از عشق، عشق به زندگي. آري دفتري ديگر آغاز خواهم كرد با نام او كه همه عشق است.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

فصلی ديگر!

وقتي در را باز كرد همه جا بهار شده بود، تمام گلدانها شكوفه كرده بودند و ماهيان آكواريوم رسيدن بهار را به هم تبريك ميگفتند. گلهاي آفتابگردان نقاشي پسرك، شاداب، به آفتابي كه لحظه ايي پيش از پشت ابرهاي سياه رنگ شده بر سقف اتاق بيرون آمده بود لبخند ميزدند و خروس كوكي بر روي ميز، با آوازش فرا رسيدن صبح را نويد ميداد. پسرك از خواب برخاست، پرده هاي رنگين كمان پنجره را كنار كشيد و نگاهي به بيرون انداخت. برف بشدت مي باريد و بلورهاي يخ از شاخه هاي درختان آويزان بودند.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

حق و باطل!

روزی ابوسعيد ابوالخير برای مريدانش سخن ميگفت. در همسايگی عده ايی از جوانان باده مينوشيدند، صبوحی ميزدند و عربده می کشيدند و صدای فرياد آنها نمی گذاشت درويشان سخن ابوسعيد را بشنوند. وقتی مريدان اجازه خواستند تا بر سر جوانان بريزند و فرياد آنها را خاموش کنند، پير ملامتشان کرد و گفت: آنها را باطل چنان بخود مشغول کرده که از حق شما ياد نمی کنند و شما حقی به اين روشنی می بينيد و چندان مشغولتان نمی کند که از باطل آنان ياد نياوريد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

فکر کنم از حافظ!

من تماشای تو ميکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من اند.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

ناتالی!

من عاشق شدم. همين نيم ساعت پيش وقت ناهار. امروز لانچ پارتي داشتيم و يه خانومي بود كه مسئول برگزاري پارتي بود. بايد ببينينش. خلاصه يك دل نه صد دل عاشقش شدم. چقدر از اين حس وقتي يك طرفه است بدم مياد. خلاصه بعد از ناهار يك قرعه كشي دارن كه به برنده دو عدد بليط براي ديدن بسكتبال اين جمعه جايز ميدن. من هم مجبور بودم زود بيام سركار چون ساعت 2:00 جلسه دارم ولي بش همه شماره تلفنها و ايملهام دادم كه اگه بردم خبرم كنه. بش گفتم: ولي من اگه ببرم يكي از بليط هام رو مي فروشم چون كسي رو ندارم كه با خودم ببرم، اون هم گفت: Take me..... يهو دلم ريخت و دست و پام لرزيد. بش گفتم اگه هم نبردم ميتونم دعوتت كنم كه با هم بريم يه بازي ببينيم و فان داشته باشيم. خنديد، ولي جوابم رو نداد... خدا رو چه ديدي شايد جمعه شب بجاي اينكه برم ع.پ رو ببينم با ناتالي برم تماشاي بازي و... راستي يادم رفت بگم اسمش ناتاليه... شانس مي بيني تورا خدا همين هفته پيش عاشق معلم شنام شدم بعدش هم عاشق معلم اسكيتم حا لا هم اين. اين دل كه دل نيست بقول حافظ:
اين عجوزه عروس هزار داماد است...
برم ببينم به كجا ميرسم.
  

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

يکی بود يکی نبود...

شنيدستمي، در روزگاراني دور، كه غير از يزدان، هزاران هزار نيز بزيستي، دختركي بودندي كه دل به پسركي ببستي كه پسرك خود نيز دل بدست ديگر دختر بدادي كه دختر در بند ديگري اسير دل شدندي و بدين سان كل بلاد ساليان سال بزيستي و بدين روش شهره بودي. پس چو شب فرا رسيدي و تاريكي سفره بر روي شهر بگستردي، دخترك در غنچه گلي بخفتي و ساليان در خواب سنگين فرو رفتي ، سياهي بر همه دلها نشستی و ميخانه ها، باده عشق نفروختي. پس باد وزيدن گرفتي، باران بباريدي، چونان كه سيلي بيامدي و كل بلاد ببردي. پس عشق بر بالهاي باد از آن بلاد برفتي و در بلادي ديگر بر دانه گلي نشستي. آفتاب تابيدندي و چون غنچه بشكفتي، دختركي دل به پسركي ببستي كه پسرك نيز دل در...

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

شعری از زنده ياد فريدون مشيري

اگر ماه بودم
به هرجا كه بودم، سراغ ترا از خدا ميگرفتم
اگر سنگ بودم
به هرجا كه بودم، سر رهگذار تو جا ميگرفتم
اگر ماه بودي
به صد ناز شايد
شبي، بر لب بام من می نشستی
اگر سنگ بودي
به هرجا كه بودم
مرا می شكستي، مرا می شكستی

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

دل تنگی!

ديرگاهيست، فرياد ماهيفروشان بازار کاوه (*)
در گوشم تکرار نمی شود
ديگر، رويای شرجی های جنوب
خوابم را تر نمی کند
ديرگاهيست، تيغهای سوزان گرمای مرداد را
بر تنم احساس نکرده ام
ديگر، خواب نيمروز يک ظهر تابستان
خاطره ام را آرامش نمی دهد
ديرگاهيست، خيابان نادری را، بازار عبدالمجيد را(*)
در خاطراتم قدم نزده ام
از چهره پيرزن عربی که از او تخم مرغ محلی ميگرفتم
تنها دندانهای زردش را بخاطر مياورم
ديرگاهيست، کارون را تا خليج فارس در ذهن نپيموده ام
ديرگاهيست خودم را حس نکرده ام
دلم برای خودم تنگ شده است!

(*) نام محله هايی در اهواز                             - تورنتو ژانويه ۲۰۰۰   

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢

شعری از ه.ا.سايه

امروز به قصه دل من گوش ميکنی ** فردا چو غصه مرا فراموش ميکنی
اين در هميشه در صدف روزگار نيست ** ميگويمت ولی تو کجا گوش ميکنی
در ساغر تو چيست که با جرعه نخست ** هوشيار و مست را همه مدوهوش ميکنی
گر گوش ميکنی سخنی خوش بگويمت ** بهتر ز گوهری که تو در گوش ميکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است ** حرمت نگاهدار اگرش نوش ميکنی
سايه چو شمع شعله فکنده ايی به جمع ** با سخن که با لب خاموش ميکنی

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

پارادايس

دست همديگر را گرفته بودند و قدم ميزدند، آخرين باري كه به پشت سر نگاه كرده بودند هزاران سال پيش بود. دست در دست در جاده ايي منتهي به آفتاب قدم ميزدند و درختان در حاشيه جاده مي روئيدند و ميوه ميداد. آخرين بار، هزاران سال پيش بود كه به پشت سر نگاهي انداخته بودند.

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

داستانی که هرگز خوانده نشد

قلمش را رو كاغذ گذاشت و شروع به نوشتن كرد. كلمات همچون رگبار به ذهن نويسنده باريدند و او با اشتياق آنها را به روي كاغذ مياورد. ساعتها از نيمه شب گذشته بود و نويسنده همچنان مينوشت. صفحات يكي پس از ديگري نوشته ميشد و داستاني در حال پديد آمدن بود. نويسنده خسته شده بود، چشمانش را خواب فرا گرفت، توان مقاومت نداشت، شمع به انتها رسيده بود و اتاق رو به تاريكي ميرفت. نويسنده در خواب عميقي فرو رفت. آتش شمع در يك چشم بهم زدن تمام داستان را فرا گرفت و اتاق در آتش داستان سوخت و قلم نويسنده در آتش ...

وز آن پس نويسنده هيچوقت داستاني ننوشت.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

مترسک

از مترسکی پرسيدم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزاز نشده ای؟

پاسخمم داد و گفت: در ترساندن ديگران برای من لذت بياد ماندنی است پس من از خود راضی هستم و هرگز از آن بيزار نمی شوم!

اندکی انديشيدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نيز چنين لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت: اشتباه ميکنی زيرا کسی نمی تواند چنين لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!. سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آيا مرا می ستايد يا تحقير ميکند.

يک سال بعد مترسک فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!

- ار کتاب ديوانه - جبران خليل جبران

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢

رويا

چقدر زيبا بود، همه چيز عالی و درست سر جايش. هيچوقت از تماشای اين همه زيبايی لذت نبرده بودم. چشمهای درشت و سياه، موهای صاف و بلند كه روی شانه هايش ريخته شده بود. دندانهای سفيد و مرواريدی كه صورت زيبا و نقاشی شده اش را آذين كرده بود. هيچوقت اين همه سرخ نشده بودم، گرم و شاد. چقدر زيبا بود دختركی كه ديشب نمی دانم از كدامين راه به خوابم آمده بود!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢

شعری از فروغی بسطامی

کی رفته ايی ز دل که تمنا کنم ترا *** کی بوده ايی نهفته که پيدا کنم ترا

غيبت نکرده ايی که شوم طالب حضور *** پنهان نگشته ايی که هويدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من *** با صد هزار ديده تماشا کنم ترا

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی *** ترسم خدای نخواسته که رسوا کنم ترا

- مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

بياد امير هوشنگ

در سپيده دمان

پرواز بلندت را

به قله جاودانگي

نظاره شدم

و ابديتت را، بر زبانها فرياد زدم

- اصفهان ششم آذر 1367

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

شعری از فريدون مشيری

گفته بودي كه: چرا محو تماشاي مني؟

و آنچنان مات، كه يكدم مژه بر هم نزني!

- مژه بر هم نزنم كه زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر" مژه بر هم زدني"

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

سالهای باران

باران باريد، تمام روز و شب را.تمام سال. ساليان سال باريد و باريد و باريد، همه جشكيها را شست، آنقدر باريد كه رنگ همه رنگها رفت، همه درختان را شست، همه سيبها را، پروانه ها و پرندگان را. كوهها را هم شست. باريد و باريد، آنقدر باريد كه همه دلها را شست، همه نگاهها را همه مردمان را و همچنان باريد و باريد.

نقاش نگاهي به تابلو نقاشي انداخت، آنچه باقي مانده بوده، تنها يك برگ كاغذ بود كه ساليان سال باران خورده بود.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

شعری از مولانا

شيشه ايی در روی خود داری کبود *** زين سبب دنيا کبودت می نمود

ديشب داشتم مولانا ميخوندم اين بيت خيلی من رو متاثر کرد گفتم برای شما هم بنويسم. يه جورهايی به لاگهايی که تهرانتويی و هموطن مينويسن مربوط ميشه. البته من قصد ندارم پا توی کفش اساتيد بکنم.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

پل صراط (۳)

به پل نزديك شده ايم، نگهبان با نگاهش ما را به سمت پل راهنمايي ميكند، چندان هم باريك نيست، هر چند متر فرشته ايي به رنگ سياه و سفيد يكي در سمت چپ و ديگري در سمت راست ايستاده اند. مادر و كودك در جلوي من در حركتند، به پايين نگاهي مي اندازم، چيزي ديده نمي شود، همه جا را مه فرا گرفته است. هيچ ترسي نيست، نگران نيستم، دستانم نمي لرزند، كودك نگاهش را به من ميگرداند، خندان است، گويي با مادر به شهر بازي ميرود، فرشتگان روي پل همه مهربان هستند، ميتوان آن را از نگاهشان دريافت. نوعي شادي مرا فرا ميگيرد، نمي دانم شايد تاثير خنده كودك باشد يا نگاه فرشتگان، همه چيز زيباست، يك زيبايي خاص، زيباتر از بهار، در بين راه فرمهايي توزيع ميكنند كه دستورالعمل چگونگي قرار گرفتن در دادگاه را توضيح ميدهد. پس محاكمه خواهم شد، اين را ميدانستم، ميدانستم روزي محاكمه خواهم شد، روزي در مقابلش قرار خواهم گرفت. ترس محاكمه شدن ندارم، دوباره همان شادي بسراغم ميايد، نگاهم به كودك مي افتد، لبخند ميزند، با صدايي آرام مي گويم رسيديم!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

در گلستانه

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نكند اندوهي سر رسد از پس كوه

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بروم تا ته دشت

بروم تا سر كوه

- بخشهايي از در گلستانه - سهراب سپهري

 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

روز مرگی (تشديد روی ر)

كليد مي اندازي و در را باز ميكني. وارد آپارتمان كه ميشوي دو آينه به موازات هم درست روبروي در قرار دارند، خود را در آينه ميبيني، خستگي كار در چهره ات پيداست، كفشهايت را در مي آوري و جورابهايت. پاهايت نفسي ميكشند، لباسهايت را در مي آوري همه آنچه كه پوستت را پوشانده است، كم كم سرما بر پوست تنت لانه ميكند، سردت ميشود، خود را مي پوشاني، آبي به دست و صورتت ميزني، تا مغز و استخوانت را خستگي فرا گرفته است. گرسنه ايي. در آشپزخانه بدنبال چيزي براي خوردن ميگردي، نمي يابي، دوباره ميجويي، نان و پنيري شايد، گرسنه ايي ، آنقدر كه خستگي از ياد برده ايي، تسليم ميشوي به همان نان و پنير تا دوباره خستگي بياد آوري. به سراغ جعبه جادويي ميروي، جعبه عجيبي است، گويي زمان را ميگيرد، گويي خودت را از خودت مي ربايد.چشمهايت را خواب فرا ميگيرد، مقاومت ميكني تا تسليم نشوي، نمي خواهي اما گويي وزنه ايي بر پلكها آويزان كرده اند. تسليم ميشوي و يك روز از تقويم زندگيت ورق ميخورد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

 

دلم گرفته! خيلی گرفته!، اين هوا هم كه ديگه بدتر، دارم خفه ميشم، اين شهر هم يه كوه نداره برم بالاش و از ته دل داد بزنم، هر جا گشتم هيچ جا بهتر از اين وبلاگ پيدا نكردم، به خودم گفته بودم كه ديگه توی اين وبلاگ فقط داستان كوتاه مينويسم، ولی نمی ياد، داستانم نمی ياد، حداقل توش داد بزنم ، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. صدام گرفت، شما در گوشهاتون بگيريد، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. يه كم راحت شدم ولی دوباره آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. وبلاگ جون ببخش كه اينهمه سرت داد زدم، ببخش كه بهمت ريختم، تقصير اين شهر كه كوه نداره تا بزنم به كوه، تقصير اين هواست كه تمام بار غم و يخش رو ميندازه رو كولت و مرد می خواد كه كمر خم نكنه. دلم گرفته! خيلی گرفته!. حالا ديگه صدام هم گرفت     

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

سال ۵۰۰۳

سلام ، چطوري؟.... خوبم يه كم خسته و ناراحت.... چرا؟ آخه الان از كره ماه برميگردم. مسابقه جيميلا بال بود بين سياره مريخ و پلتون. بازي زيبايي بود ولي پلتونيها بردن... حتما تو هم طرفدار مريخي ها بودي.... معلومه ديگه.... صبح كه از خواب پا شدم يه كنفرانس داشتم توي بوركينا پاسو، ساعت ده صبح بايد ميرفتم نيويورك و بعدش هم يه قرار نارهار داشتم با يه همكار توي سياره مشتري. بعد از ظهر هم كه رفتم كره ماه واسه مسابقه. امشب هم قرار دارم. با يه خانوم آشنا شدم، تازه با يه ستاره دنباله دار از يه منظومه ديگه اومده، بش قول دادم يه گشتي توي كهكشانمون بزنيم و بعدش بريم اون رستوران معروف توي مريخ يه غذايي بخوريم. اگه وقت كرديم شايد بريم توي راه شيري قدم بزنيم و چندتا ستاره بچينيم..... خوش بگذره... پس فعلا...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

شعری از بايزيد

شنيدم كه روزي سحرگاه عيد ×××××××× ز گرماوه آمد برون بايزيد

يكي تشت خاكسترش بي خبر ×××××××× فرو ريختش از سرايي بسر

همي گفت شوريده دستار و موي ×××××××× كف دست شكرانه مالان به روي

كه اي نفس من خور آتشم ×××××××× به خاكستري روي در هم كشم؟

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

شعری از رهی معيری

ساقي بده پيمانه اي ز آن مي که بي خويشم کند ××××× بر حسن شور انگيز تو عاشقتر از پيشم کند

زان مي که در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم  ××××× غافل کند از بيش و کم، فارغ ز تشويشم کند

نور سحرگاهي دهد، فيضي که مي خواهي دهد ××××× با مسکنت شاهي دهد ، سلطان درويشم کند

سوزد مرا ، سازد مرا، در آتش اندازد مرا   ××××× وز من رها سازد مرا ، بيگانه از خويشم کند

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

اعتراف

چه کنم دوستتان دارم، نمي توانم دوريتان را تحمل كنم، شما مگر تا كنون عاشق نشده ايد؟ فكر كردم معتاد شده ام به وبلاگ نويسي حالا فهميدم كه نه عاشق شده ام آن هم ، عاشق همه شما. هجران مثل زهر است برای من. بدون شما نمي توانم و تنها راه ارتباطم با شما را خود به روي خود بسته ام. انساني نيستم كه بتوانم عشق را از خود برانم، پس جلويش زانو ميزنم نه به تسليم كه به احترام. ناز نكردم، كه در مقابل عشق توان نازم نيست، خود آزمودم و اعتراف ميكنم كه مرا ياراي دوري از شما نيست، كه دوستتان دارم كه شما را عاشقم. خود خواهي است، ميدانم، و اكنون ميدانم كه خودخواه هستم.

 به احترام عشق، عشق به همه شما، در مقابل همه شما زانو ميزنم، نه از سر تسليم كه تسليم نشده ام، تنها عاشق شده ام ،عشق به همه شما.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

نيمه پنهان

وقتي رسيد خانه هوا كاملا تاريك بود. سنگ را از درون سينه اش در آورد و لب طاقچه گذاشت. تمام آرايش صورتش را شست، نگاهي به خودش در آينه انداخت ، قلب را از لب طاقچه برداشت و در سينه اش گذاشت و روي صندلي كنار شومينه نشست. به آنچه كه در طول روز گذشته بود فكركرد، دفترچه خاطراتش را برداشت، به آتش خيره شد و اشك در چشمانش حلقه زد. شروع به نوشتن كرد...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

ندانستم که گردابی مرا ناگاه بربايد

نمي دونم بگم يا نه، بگم كه ديگه نمي نويسم، بگم كه بر ميگردم سراغ همون قلم و كاغذ، همون دفترچه هاي تيكه پاره قديم، بگم كه دوباره فقط واسه خودم مينويسم و تنها خواننده شون خودم ميشم. بايد بگم كه ديگه وبلاگ نويسي نمي كنم. نمي دونم بتونم وبلاگهاي قشنگ دوستانم رو نخونم، نمي دونم بتونم دل بكنم از اين همه دلبستگي.

ولي يه چيز رو ميدونم كه ميگم، بايد بشون بگم كه دلم براشون تنگ ميشه، بگم كه آرزوم، سلامتي و سربلندي براي همه اونهاست. بشون بگم كه اميدوارم كه هميشه مست باشن . مست باده عشق، سرخ سرخ.

روزي شاديم متولد خواهد شد

باد در گوشم ترانه خواهد خواند

خورشيد خواهد رقصيد

و من در گذر فصلها

سبز خواهم شد

ميوه خواهم داد

سرخ خواهم شد

نيرومندتر ميشوم، زيباتر

روزي شاديم متولد خواهد شد

و من

با بالهاي عشق پرواز خواهم كرد

باز خواهم گشت

روزي باز خواهم گشت...

آن روز دير نيست!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

خواستگاری!

تا مدتها از مادرم بدم ميومد. همش تقصير اون بود. هركي ميومد خواستگاريم يه ايراد ازش ميگرفت. اون يكي كار نداره ، اين يكي سربازي نرفته، اون يكي... ولي اين ديگه هيچ عيبي نداشت، آخرش گفت كه يقه پيرهنش زيادي باز بود. اما به دل من نشست و همش ميگفتم خدا كنه مادر اين يكي رو قبول كنه. دختر زيبايي بود با موهاي خرمايي رنگ و بلند و صاف. چشمهاي درشت و عسلي رنگ داشت و يه لباس شكلاتي رنگ كه كاملا به رنگ مو و چشمش ميخورد پوشيده بود. دامن قهوه ايي نسبتا كوتاه و ناخنهاش رو به رنگ دامنش لاك زده بود. سال دوم دانشگاه در رشته مهندسي درس ميخوند و پدر و مادرش هم از خانواده هاي نسبتا مرفه بودند وتحصيل كرده. با تسلط خاصي حرف ميزد تا بتونه مادر رو مجاب كنه و دلش رو بدست بياره. وقتي چاي بردم تمام دست و دلم ميلرزيد، يه نگاهي به من انداخت و لبخندي روي لبش نشست. صداي برخورد ليوانها به هم ديگه آبروم رو برد و تقريبا همه فهميده بودن كه دارم ميلرزم. من تازه درسم رو تمام كرده بودم و مادرم تاكيد ميكرد كه پسرم ميخواد درسش رو ادامه بده و سارا هم - راستي يادم رفت بگم اسمش سارا بود - اظهار علاقه ميكرد كه ميتونيم با هم ادامه تحصيل بديم ولي مادر ميگفت كه پسرم بايد خونه مستقل داشته باشه و نمي تونه با مادر زن زندگي كنه و سارا هم قول داد به محض فارغ التحصيل شدن يه آپارتمان اجاره ميكنه و زندگي مستقلي تشكيل ميديم ولي مادر ول كن نبود و يه بهانه ديگه پيدا ميكرد. بيچاره پدر... اون هم كه همش توي آشپزخانه بود و من رو دلداري ميداد. به پدرم گفتم تو يه چيزي بگو،.... عزيزم مادرت صلاحت رو ميخواد و ميدونه چي ميگه. ... به هم خورد...بالاخره به هم خورد، سارا پس از ساعتها اصرار خسته شد و نا اميد شد و رفت.... نا اميد به اتافم رفتم و تا فرداي آن روز از اتاقم بيرون نيومدم. سالها بعد سارا رو ديدم كه شوهر گرفته بود و يه دختر كوچولو داشت. مهندس شده بود و چند ماهي بود كه از سربازي برگشته بود و يك آپارتمان در يكي از مناطق خوب شهر اجاره كرده بود.

تا مدتها ار مادرم بدم ميومد، همش تقصير...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

هارمونی عشق

به چشمانم خيره ميشوي، برق ميزنند و بيش از هميشه درست و سياه بنظر ميرسند. مي خواهم چيزي بگويم، انگشتت را روي لبهايم ميگذاري و مرا به سكوت فرا مي خواني،..... بايد بگم..... نمي خواد، خودم همه چيز رو ميدونم، چشمهات همه چيز رو ميگن.... لبهايت را بروي لبهايم ميگذاري و چشمانت را مي بندي، به روي همه چيز. چشمانم را مي بندم. دستت را به گردنم مياويزي و در هم يكي ميشويم.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

چه دانستم كه اين سودا مر اينسان كند مجنون

يک عدد دل گم شده، اگه پيدا كردين لطف كنيد برگردونيد و مژدگانی دريافت كنيد. صبح كه از خواب پا شدم بود، ميدونم تا حمام كردم و ريش زدم هنوز سر جاش بود، لباس پوشيدم، صبحانه خوردم، كفشام و پوشيدم و راهی كار شدم تا سوار ماشين شدم هم سرجاش بود. تو راه هم كه هيچ اتفاقی نيوفتاد. از صبح تا حالا هم كه جز واسه نون و پنير چای اصلا از اتاقم بيرون نرفتم. يه چند تا ايميل از دوستان داشتم كه همه رو جواب دادم و خدا تا ايميل كاری كه تعداديشون رو پاسخ دادم. توی اين فاصله هم ميدونم داشت سر جاش می تپيد. نمی دونم بدون اون چی كار كنم! فعلا جاش سنگ گذاشتم ولی اصلا بش عادت ندارم. اگه جايی ديدينش خبرم كنين. صداش مثل اينه: تپ تپ، تپ تپ، تپ تپ،... خيلی بزرگ نيست ولی قد يه دنيا جا داره. آدرسم رو هم كه بلدين ، همون در سرخه، آره سرخ سرخه. لازم نيست در بزنيد هميشه بازه. بياين تو و از راهروهای احساس بگذرين ، مواظب باشيد پا روی گلهای نگاه نذارين، نرسيده به نگاه دست چپ يه نفر می بينيد كه مست افتاده و يه سنگ تو دستشه. اون منم. 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

چه موج خون فشان دارد (مولانا)

چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود *** چه دانستم که اين دريا...

----------------

چند کاريکلاماتور زيبا از پرويز شاپور:

- آدم خوش بين با چشم مصنوعی هم روزنه اميدش می بيند

- دختران قاليباف فرا رسيدن بهار را به گلهای قالی تبريک می گويند

- يک ليوان اشک به چشمی که تشنه گريستن است هديه کردم

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

شرحی بر وبلاگرهايی که لينک دادم!

ماهي در خاك: (رنگ خاكستري) اين آقا سياوش يه شعرهايي ميگه كه نگو. من يه سال وبلاگش رو ميخوندم و پيغام مي گذاشتم، بعد فهميدم يكي از دوستاي خيلي صميمي منه. اگه خواستيد زار زار گريه كنيد و وبلاگ من كم بود يه سري بش بزنيد

آبي بزرگ: (رنگ آبي) من عاشق قصه هاي اين امير عزيز هستم. واقعا قلمش قوي و دوست داشتني. بريد ببينيد و خودتون قضاوت كنيد

بهارانه: (رنگ سبز) نمي دونم اين همه شعر و اين دختر از كجا مياره. هميشه سبز، دلنشين و بهاري

فراز: (رنگ تو ز همه رنگ جدا بوده ايي). اين مامان نيلو يه چيز ديگه است، مهربون، خوش اخلاق. عجيب به دل ميشينه. ببينيدش يه دل نه صد دل عاشقش ميشيد. من كه شدم. فقط از بابايي بترسيد و فراز گلش. نمي دونم چرا من وبلاگش رو با لهجه اصفهاني ميخونم. بابايي هم كه جاي خود. يك اصفهاني خوش اخلاق و خوش تيپ. به هم ميان. (هپي فاميلي)

كتبالو: (رنگ نارنجي) من كه عاشقش شدم رفت. ساده و بي شيله پيله، چه شعرهايي، اگه فردا ديديد وبلاگم آپديت نشده، بدونيد گل آقا كار خودش رو كرده. گل آقا جان تقصير دله چيكار كنم، ميتوني دعوتم نكني خونتون. البته هرچي از گل آقا بگم كم گفتم.

هواي تازه: (رنگ سبز سبز) اين هواي تازه بر خلاف وبلاگش كه حسابي گرد گرفته خودش كلي تازه است

ديونه:(رنگ سرخ سرخ) من كه ديونه شم بخدا، فكر كنم بهتره طرفهاي خيابون چرچ پيدام نشه. بد اخلاقه ولي قلبي داره به بزرگيه دريا. اين پسر عشق رو خوب مي فهمه ميشه اين رو از شعرهاش فهميد يا از مامان فينگول پرسيد، واسه همينه كه دوستش دارم كلي ماچ بدهكاره. مامان فينگول هم خاصه، خيلي با كلاسه، خانومه، بخاطر كلاسش ميترسم باش راحت حرف بزنم. فكركنم بخاطر رگ جنوبيشه. بايد فينگول رو ببينيد

مسافر و همسفر: (رنگ قرمز) همسفر جان ميخواي بكشي، بكش، ولي اين گلوي صاحب مرده گير كرده ديگه. من كه ميگم يه فروغ ديگه است، مخصوصا وقتي شعرهاش رو با صداي خودش بشنوي، اون هم توي قبرستون

يادگاري: (رنگ سفيد) ميگم خوب شد من با خنگ خدا و ميشولك يه صبحانه يادگاري خوردم ها!!! خدا ميدونه تا كي ببينم شون. ولي خيلي ماهن بخدا.

سرزمين آفتاب: (رنگ سبز) بيش از اينكه خودش رو بشناسم روري و رستم رو ميشناسم، خودش رو هم از كامنتهايي كه واسه ديونه ميگذاره. جديدا هم با من سر شوخي باز كرده، البته توي وبلاگ ديگران

بچه كوير: (رنگ زرد آفتابي ) اهل كويره، گرم و دوست داشنتي. فرشيد جان دير به دير آپديت ميشه ولي وقتي مي نويسه چي مي نويسه

تهرانتويي: (رنگ شكلاتي) فعلا افتاده به جون جسم و روحمون و مي خواد سرمون كلاه بگذاره. همه جا شبه ميگه افتاب رو وسط آسمون نمي بينيد؟. فقط كافيه بگيد كه الان روزه. كلي خبر از سطح شهر داره و خودش هم كه آقاست، خانومش كه گل ـگل.

هموطن: (رنگ سماقي ) مرد نامريي، ما رو كشت با اين چلو كباب و جوجه كباب و ودكا و ... آخرش هم من ميدونم... من ميدونم خبري نيست...يواش يواش دارم شك ميكنم نكنه بچه آبادان باشه. فرهاد جان حداقل وقتي ميخوري ياد ما هم باش. به همين هم راضي شديم. من ميگم يكي از خودمون بخاطر چلوكباب هم كه شده بره خونه اش رو بخره

از كانادا: (رنگ از همه رنگ) فعلا كه از همه جا مينويسه الا از كانادا. طبق آخرين رديابي با ستاره سهيل داشته ميرفته كنسرت. چند تا ايميل هم زده فقط حسوديم كنه. سهيل خيلي خوبه مثل همه، مثل خودمونه ولي خوش نيپ تر و با حال تر

نگارخانه: (رنگ فيروزه ايي) اين مسعود هم كه فقط حرف ميرنه، قول داد بنويسه ، يكي نوشت رفت كه رفت. نه عزيزم تواينكاره نيستي، از اولش هم ميدونستم

از امروز: (رنگ زرد) من كه به امير عزيز حسوديم ميشه. اينهمه اطلاعات رو از كجا مياره؟ بايد بفهمم، هركي ميدونه به من هم بگه

تهرانتو: (رنگ سياه با يه اسكلت وسطش) كاپيتان جان هم كلي زحمت ميكشه و اطلاعات بسيار جالبي از خريد و فروش خونه گرفته تا ماشين و رفتن دانشگاه و ... در اختيار خوانندگانش قرار ميده. خودشو نديدم ولي بايد خوش تيپ باشه البته نه به خوش تيپي از كانادا

سيما: (رنگ نقره ايي) ارتباط م خيلي رسميه، من شعرهاش رو خيلي دوست دارم

پژواك: (رنگ صورتي) همون برخورد اول به دلم نشست، مخصوصا اينكه فكر كرد من دانشجو هستم و 20 چند سالمه. همسر جان نگران نباش به اندازه كافي واسه خودم دشمن تراشيدم، امكان نداره از دست بابايي و گل آقا و همسفر جون سالم بدر ببرم. بيشتر به خانوم معلم ها ميخوره تا خانوم دکتر

فريد خرسي: (رنگ قهوه ايي) اين پسر چقدر نازه، دانشجو و مثل خر.....س درس ميخونه. اگه به دونيد چه ايميل نازي به من زده، تازه ادعا هم كرده يه جورايي اهل ام اي اسه ولي يه ذره نا خالصي داره. بريد سراغش.

اگه کسی رو از قلم انداختم بگه، هركی ناراحت شده بگه، هركی ميخواد بكشه بگه، هركی ميخواد دعوا كنه بگه، هركی ماچ ميخواد بگه. بابت شوخيهايی كه به جدی گفتم نه! نه! بابت جديهايی كه به شوخی گفتم، نه! نه! اصلا بگذريم. بهرحال ببخشيد. مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

زنگ انشاء

آهاي پسر، بيا انشات رو بخون....آقا اجازه مادرمون مريض بود، وقت نكرديم بنويسيم....تو، تو كه آخر كلاس نشستي، تو بيا... آفا اجازه، ما كلي نوشتيم ولي خواهرمون همه شون رو خط زد بعدش هم.... بشين، نمي خواد توضيح بدي، داود تو، بيا انشات رو بخون...داود دفتر انشايش را برداشت و در مقابل دانش آموزان ايستاد.

فوايد گاو را بنويسيد. گاو فوايد فروان دارد. گاو حيوان خوبي ست. مهربان است. شير ميدهد، گوشت ميدهد، پوست ميدهد. گاو حيوان زيبايست. پوست زيبايي دارد، چشمان خمار زيبايي دارد، كبرا خانم ، زن همسايه مان ميگويد، اگر من هم هر روز با پستانهايم ور بروند، چشمانم خمار ميشوند، ولي كبرا خانم مثل گاو مهربان نيست و همه بچه هاي محل از او ميترسند. پدر ميگويد عباس آقا خيلي گاو است ولي من ميدانم كه عباس آقا حتي به اندازه گاو هم نمي فهمد و پوستش از گاو هم كلفت تر است. سكينه خانم پستانهايي به بزرگي گاو دارد ولي شير نمي دهند و ميدانم كه دستهاي زيادي با آنها ور رفته اند ولي چشمان خماري ندارد. من هر وقت گاو ميبينم ياد چشمان كبرا خانم، ناداني عباس آقا و سينه هاي سكينه خانم ميافتم و هر وقت آنها را ميبينم به ياد گاو. كاش بعضي آدمها به اندازه گاو فايده داشنتد، و يا حداقل به اندازه گاو مي فهميدند، يا مثل گاو آرام و بي آزار بودند.... اين بود انشاي ما در مورد فوايد گاو.....

همين..... آقا اجازه بيشتر نوشتيم ولي بقيه اش رو نمي تونيم بخونيم!!!... چرا؟... آقا اجازه در مورد مادر اصغره، اصغر گفته اگه بخونم بعد بيرون من رو ميزنه.... غلط ميكنه بده ببينم چي نوشتی ..... برو بشين لازم نكرده بقيه اش رو بخوني... اصغر....آقا اجازه، بله آقا..... فردا با مادرت ميايي مدرسه.... آقا اجازه، چشم آقا.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

چند کاريکلاماتور شيرين

بعد از اون داستان غم انگيز يه چيز شيرين: از حميد شاد

- غنچه ، با ديدن اولين اشعه آفتاب، گل از گلش شكفت

- حماقت نمی تواند عذر موجهی باشد، نگذاريد گل كند

- مروزه روز، گل را هم بزك ميكنند

از عباس وثوقی

- برای اينكه مگسها دور و برم نپلكند، هيچگاه به چيزهای شيرين فكر نمی كنم

- هرگاه اوقاتم تلخ ميشود، به شيرينی فروشی ميروم

مست باده عشق باشيد سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

تو نيستی اما

مدتها بود كه در كما بود. كنار تختش مينشستم، دستش رو توي دستم ميگرفتم و به دوران گذشته فكر ميكردم، كاش يكبار ديگه سرم روي پاش بذارم و با موهام بازي كنه، كاش فقط يك بار ديگه لبهاي گرمش رو روي صورتم بذاره و عاشقانه ببوسم، كاش يك بار فقط يك بار... صدايي من رو به خودم آورد، پرستار بود كه داشت از احوالش برام توضيح ميداد. سرپا گوش شدم تا شايد نقطه اميدي در بين كلماتش پيدا كنم، اما... امروز خانوم خانوم ها چي دوست دارن؟ خنديد: ميخوام يه چيزي بت بگم، يه راز، يه درد دل. صداش خيلي ضعيف بود و از اين فاصله بسختي ميشد فهميد كه چي ميگه. صورتم رو نزديك بردم: دوست ندارم بميرم، دوست دارم عروسي پسرم رو ببينم، بجه اش رو بغل كنم.....خوب ميشي، با هم ميريم خواستگاري، عروسي ميكنم، بجه ام رو بغل ميكني، باش بازي ميكني. آرام به حرفهام گوش ميداد، اشك از گوشه چشمش راه افتاد، وانمود كردم كه چيزي نديدم، دستم رو توي موهاش بردم و آروم پيشونيش رو بوسيدم. آب خواست. دكتر تاكيد كرده بود كه نبايد زياد آب بخوره، در حدي كه فقط لبهاش رو تر كنه بش آب دادم. قول ميدي؟ ما قبلا حرفهامون رو زديم، دوباره شروع نكن، من و اون اصلا با هم تفاهم نداريم، دو انسان كاملا متفاوت. من قول ميدم كه زن خوبي واست باشه، به خاله ات بگم باشون حرف بزنه؟ فقط خودت بايد باشون حرف بزني، من فقط با خودت ميرم، فقط خودت. پدر سوخته تو هم ميدوني چطور از زيرش در بري و خودت رو لوس كني. بايد قول بدي، تا قول ندي ولت نمي كنم. در اين هنگام همه براي ديدنش وارد اتاق شدند و فرصت خوبي يود تا موضوع رو عوض كنم و همه چيز با شوخي برادرم كه همه را خنداند تمام شد.

يك ماه ميشد كه در كما بود.هيچ حركتي نمي كرد، كليه هاش رو از دست داده بود و هر روز دياليز ميشد.عصرها بعد از كارم به بيمارستان ميرفتم تا كنار تختش بنشينم، دستش رو توي دستم بگيرم و به گذشته ها فكر كنم. دستش رو توي دستم بگيرم و سرم روي لبه تختش بذارم و لبهام رو روي دستش. اينجوري آرام ميگرفتم، تمام خستگيم در ميرفت. چشمهام رو بستم، گرمم شد. چه آرامش دلپذيري، كاش يكبار ديگه... كاش فقط.... غرق در رويا بودم شايد هم خواب... دستش رو آرام تكون داد، دستي به صورتم كشيد و بعد شروع كرد با موهام بازي كردن. تمام ايام كودكي بسراغم اومد. وقتي كوچيك بودم و هميشه سرم رو روي پاهاش ميگذاشتم تا با موهام بازي كنه. اسمم رو صدا كرد، چندبار... چندين بار... از جا پريدم. فكر كردم كه خواب مي بينم.نه من خوابم، اينها همه روياست. شروع كردم بدور خودم چرخيدن، خنده، گريه، لرزش، ترس، ... همه احساسها با هم هجوم آورده بودن، تمام انگشتانم يخ زده بود، قدرت حرف زدن نداشتم، بشدت ميلرزيدم. بارها و بارها صورتش رو بوسيدم. آب خواست. دكتر تاكيد كرده بود كه نبايد زياد آب بخوره، در حدي كه فقط لبهاش رو تر كنه بش آب دادم همه براي ديدنش رسيدن. آنروز شوخيهاي برادر چند برابر شد و ...

بيش از يك ماه بود كه در كما بود ولي چند روزي بود كه حالش خوب شده بود. بعد از كار به بيمارستان ميرفتم تا دستش رو توي دستم بگيرم و آروم با موهام بازي كنه. اينجوري آرام ميگرفتم، تمام خستگيم در ميرفت. خواب بود. آروم دستش رو بوسيدم. بيدار شد، صدايم كرد چند بار... چندين بار...گوشم رو بطرف دهانش بردم: قول ندادي...به خاله ات بگم؟ فقط با خودت، من كه گفتم فقط با خودت. اسرار كرد، از خوبيهاش گفت، بسختي حرف ميزد. تسليم شدم. قول ميدم. مطمئن باش، قول ميدم. نفس عميقي كشيد، خواست تا كمكش كنم كه بشينه، دستم رو پشت كمرش گرفتم و نشست. لبهاش خشك شده بود، آب خواست، دكتر تاكيد كرده بود كه نبايد زياد آب بخوره، در حدي كه فقط لبهاش رو تر كنه بش آب دادم ، صورتم رو بوسيد، چندبار... چندين بار...همچون گذشته، همچون كودكي، گرم و عاشقانه. دستش رو توي موهام برد: قول دادي ها!!. آره قول دادم. دوباره بوسيد. ديگه خيالم راحت شد، حالا ميتونم بميرم. فرصت پاسخ پيدا نكردم، ناگهان سرش به عقب برگشت و بدنش رو دستم سنگيني كرد. نفس نمي كشيد، چشمهاش برگشته بود، با سرعت دكترها رو خبركردم و با دستگاه شوك وارد اتاق شدن. پرستار از من خواست كه از اتاق بيرون برم. از پنچره كوچك مستطيلي شكل در شاهد آخرين تلاشهاي پزشكان بودم تا روح رفته از كالبدش رو برگردونن اما... لحظه ايي مژه نمي زدم، نمي تونستم باور كنم كه مادرم در مقابل چشمانم... همش خوابه من ميدونم حتي از كما بيرون اومدنش هم رويا بود، كاش بيدار بشم كاش حتي توي خوابم هم نميره، كاش بيدار بشم... با صداي پرستار به خودم اومدم. پرستار شروع كرد از تلاشهايي كه براي نگهداشتنش كرده بودن حرف زدن و اظهار تاسف كردن. همچنان به كالبد مادر خيره شده بودم، هنوز منتطر يك حركت بودم، منتطر يك نگاه. نمي خواستم باور كنم، گريه نمي كردم، فقط خيره شده بودم. از طرف خودم و پرسنل بيمارستان به شما تسليت ميگم... گويي منتظر شنيدن كلمه تسليت بودم تا باور كنم، تا همه اميدم رو از بين رفته ببينم تا بپذيرم كه رفت... اشك همچون باران از چشمانم سرازير شد، ديگر چيزي نمي ديدم...

مدتها در كما بود، فقط چند روزي بازگشت. بازگشت تا از من قول بگيره...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

به ديدارم بيا

به ديدارم بيا

مدتهاست دلتنگت شده ام

طعم لبانت را فراموش كرده ام،

 بوي خوش بدنت را، هم آغوشيت

به ديدارم بيا

كه دلتنگ شنيدنت شده ام ، دلتنگ نگاهت

مرا حرف بزن

با موسيقي قلبم برقص

در امواج نگاه آكنده از عشقم غرق شو

بر اوج قله هاي عشقم گام بزن

مرا فتح كن ، همچون تمام خوابهايم، تمام روياهايم

به ديدا رم بيا

كه چشم انتظار به در

نشسته ام!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

هيچکس نمی دونه چرا

ليلي عزيزم تو چقدر امروز زيبا شدي، چقدر اين پيراهن زرد رنگ بت مياد، چقدر دلم برات تنگ شده بود،‌ تو زيباترين...

مادر اون آقا كيه زير اون درخت نشسته داره با خودش حرف ميزنه؟..... عزيزم ، توي شهر بش ميگن مجنون، سالها پيش عاشق دختري بود به اسم ليلي كه هر روز همديگر رو اينجا مي ديدن و به هم عشق مي ورزيدن، اما يك روز ليلي ديگه پيداش نشد و از اون موقع به بعد، مجنون هر روز زير اين درخت مياد و با ليلي خيالي خودش صحبت ميكنه. مردم شهر ميگن، عشق ليلي، ديونه اش كرده...... ليلي چي شد؟ كجا رفت؟....عزيزم هيچكس از اون خبر نداره و نمي دونه چه بلايي سر اون دختر اومد. اون هم عاشق مجنون بود و بدون اون نمي تونست زندگي كنه..... ولي من معتفدم كه عاشق نبوده، والا هيچوقت از عشقش نمي گذشت و مجنون رو تنها نمي گذاشت. عشق انسان رو به بند مي كشه و اختيار رو ازش مي گيره. تنها نوع اسارت و بندگيه كه لذت بخشه و به انسان يك هويت جديد ميده، كاملش ميكنه. ليلي نمي تونست عاشق باشه.... نمي دونم عزيزم، شايد هم تو درست بگي، ولي فكر ميكنم عاشق بود.....

ساعت از نيمه هاي شب گذشته بود، نمي تونست بخوابه ، حرفهاي دخترش مثل خوره به جونش افتاده بود، از رختخوابش بيرون اومد، بطرف اتاق زير شيروني رفت، در كمدي رو كه تار عنكبوت بسته بود باز كرد، پيراهن زردش را به تن كرد و در آينه و در رويا خودش را در كنار مجنون ديد، اشك درچشمانش حلقه زد. نزديك سحر بود كه به رختخوابش برگشت، چشمانش را بست، با خود گفت: هيچكس نمي دونه چه بلايي سر اون دختر اومد، هيچكس نمي دونه چرا ليلي اين كار رو كرد، هيچكس نمي دونه...

در حالي كه اشك از گوشه چشمانش براه افتاده بود به خواب رفت.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

صد سال تنهايی

ناگهان صداي باز شدن در را شنيد، نگاهش را بسرعت به طرف در چرخاند، در باز شده يود ولي كسي آنجا نبود. حضورش را احساس را ميكرد، صداي نفسش را مي شنيد. مه تمام خانه را گرفته بود، سردش شد، دستان يخ زده اش را در سينه جمع كرد، بشدت ميلرزيد. كسي نامش را تكرار مي كرد، مي ترسيد نگاهش را به عقب برگرداند، باد شروع به وزيدن كرد، پنجره ها بشدت باز و بسته ميشدند و پرده ها شروع به تكان خوردن كردند. باد شدت گرفت ديگر جز صداي زوزه باد و صداي كسي كه نامش را تكرار ميكرد صداي ديگري نمي شنيد. ناگهان در محكم بسته شد، شيشه ها فرو ريختند، گرد زمان بر روي همه اشيا نشست و اتاقها تار عنكبوت بستند. كسي در خانه بود و گويي سالها كسي در اين خانه زندگي نكرده بود.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

تقسيم بندی انسانها

انسانها به چهار دسته تقسيم ميشوند:

- گذشته گرا : هرسال ميگيم دريغ از پارسال. اين دسته هميشه افسوس گذشته را مي خورند و تمام تلاششان اين است كه وضعيت را برگردانند به چيزي كه قيلا داشته اند و تجربه كرده اند. اين گروه بشدت با تغيير مخالفند.

- حال گرا : باري به هرجهت. اين گروه از شرايط حال راضي هستند و علاقه ايي به تغيير اين شرايط ندارند و همه تلاششان نگهداري شرايط فعلي است. در نهايت اين گروه به سمت گذشته گرايي خواهند رفت

- آينده گرا : اين گروه مدام به آينده فكر ميكنند و از حال دور ميمانند. هيچوقت از زندگي راضي نيستند و هميشه در تلاش هستند كه خود را براي آينده ايي كه در انتظارشان نشسته است آماده كنند.

- ؟؟؟؟؟ گروه چهارم را شما تعريف كنيد و فكر ميكنيد بيشتر به كدام گروه تعلق داريد

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

پل صراط (۲)

كم كم به پل نزديك ميشويم. جلوتريها ميگويند بعد از اين پيچ ميتوان پل را ديد، ميگويند بسيار باريك است و تنها يك نفر ميتواند از روي پل عبور كند. ميگويند در جلوي پل يك فرشته سفيد و يك فرشته سياه ايستاده اند و مردمان را به سوي پل هدايت ميكنند. ميگويند با كسي حرف نمي زنند ولي ميتوان فهميد كه چه ميگويند. جلوتريها ميگويند هركسي نمي تواند از روي پل عبور كند. آنها نيز خود از جلوتريهايشان شنيده اند. اينجا چيزي به اسم رنگ وجود ندارد، حتي سرما و گرما هم ، و شب و روز. همه سفيد پوشيده اند، آسمان سفيد است، زير پايمان سفيد است، فرشتگان يا سفيد هستند يا سياه و از آن طرف پل تنها يك نور سفيدتر ديده ميشود. بجز صداي همهمه مردمان ايستاده در صف و شادماني كودكان در حال بازي، هيچ صدايي نيست، سكوت سفيدي همه جا حاكم است. همه در صف مشغول پر كردن فرمها هستند، براي پر كردن فرم نيازي به خودكار يا مداد نيست همينكه سئوال را ميخواني آنچه كه در ذهنت نقش مي بندد بر كاغذ نوشته خواهد شد. مشغول خواندن سئوالات شدم كه صدايي مرا به سوي خود فراخواند. چند قدمي آنطرف تر فقط چند نفر جلوتر از خانواده عراقي، زن و شوهري بر سر چگونه آمدنشان به اينجا با هم بحث ميكردند. من در اينجا تنها كسي هستم كه به انتخاب خود آمده ام. چشمانم را بستم و به آنسوي پل فكر كردم، گويي در تمام زندگي در آن دنيا چگونه به انتظار نشستن و در ابهام ماندن قبل از پل را مي آموزي. همه تصوير مبهمي از آنسوي پل دارند. در خلسه ايي شيرين غرق شده بودم كه صدايي من را بخود آورد. مادر... مادر رسيديم؟.... ميرسيم عزيزم... ميرسيم.

ادامه دارد...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

كلمه ها و تركيبات تازه روز جمعه

پرواز، برگريزان، گل، رنگ، دريا، آبي، خنده، شمع، راز، نگاه.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

پل صراط!

الان يك هفته است كه توي صف ايستاده ام، تا پل فاصله زياد يست و هنوز قادر به ديدنش نيستم . همينطور شمار انسانهايي كه از ان دنيا ميايند بيشتر و بيشتر ميشود. بيشتر صف را مردمان عراق و افغانستان تشكيل داده اند. چندتايي هم از ايران. اينجا ديگر مشكل زبان وجود ندارد و همه زبان همديگر رو ميفهمند. جلوي من يك خانواده عراقي ايستاده است. مرد ، زن و كودكشان كه كل خانواده بعد از يك بمباران به اينجا امده اند. سعي ميكنم كه سر صحبت را باز كنم ولي پيداست كه خسته اند و ترجيح ميدند آرام گوشه ايي به انتظار بنشينند. ناگهان سرو صدايي بلند ميشود. گويي آن جلوترها نزديك پل اتفاقاتي در جريان است. فرمهايي در حال توضيح است سوالاتي در مورد مشخصات فردي و گناهان كرده و ناكرده در اين فرم نوشته شده است. نگاهم به كودك ميافتد. با فرم در حال ساختن يك موشك كاغذي است. خنده ايي بر لبانم نشست. مسئول صف قول روز شنبه را ميدهد. از همهمه متوجه ميشوم كه فرشته مسئول رسيدگي به پرونده ها از كار بركنار شده است و يك فرشته جديد به اين كار گماشته شده است كه زياد به كارش وارد نيست. زانوهايم ميلرزد. زن نگاهي به شوهرش مي اندازد، ميتوان حلقه هاي اشك را در چشمانش ديد و شوهر قصد آرام كردنش را دارد. نگاهم به كودك ميافتد. مادر كي به پل ميرسيم؟... مادر دستي به موهاي كودك كشيد: ميرسيم عزيزم، ميرسيم، خيلي زود... و نجوا كنان با خود گفت: خيلي زود... ميرسيم عزيزم...ميرسيم...همان قدر زود كه به اينجا رسيديم.

ادامه دارد...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢

هيچ چيز برای گفتن!

من 1- چيكار ميكني

من 2- مينويسم

من 1- از چي

من 2- ميخوام از كسي بنويسم كه زماني دوستش داشتم و حالا ازش بدم مياد

من 1- نكنه ميخواي در مورد همون كه... ترا خدا ننويس، خودت رو ميبري زير سئوال، از فردا هيچكس جواب سلامت رو هم نمي ده، همه از فردا ميگن بابا اين كه عاشق هر ننه قمري ميشه، از اوني بنويس كه دوستش داري، كه عاشقشي

من 2- مدتي ميشه كه هيچ ننه قمري گير نيوردم كه عاشقش بشم. من معتقدم دوست داشته شدن بار سنگيني كه هركسي تاب بر دوش كشيدنش رو نداره و نتونستم كسي رو پيدا كنم كه زير اين بار كمر خم نكنه.

من 1- پس ننويس و بذار خواننده هات هم امروز، استراحت كنن

من 2- باشه، پس امروز چيزي نمي نويسم و از همه دوستان عذر ميخوام كه امروز چيزي براي نوشتن ندارم. جز اينكه بگم : مست باده عشق باشيد، سرخ - سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

مست باده عشق

امروز سبزم

كه دوباره روييده ام در گستره جهان

آبيم

به وسعت تمامي آبهاي جهان

به بلندي آسمان

زردم

به زيبايي روياهاي يك روز گرم آفتابي

به شادابي گلهاي آفتابگردان

من امروز سرخم 

سرخ ـ سرخ

از عشق

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

يک پاييز خوب با دوستان بسيار خوب

چقدر خوبه كه انسان دوست خوب داشته باشه. من چند روز گذشته رو با دوستاني گذروندم كه چقدر به داشتن شون افتخار ميكنم. دوستان خوبي كه كلي اذيت شون كني و صداشون در نياد. از راههاي كج و كوله ببريشون و توي اين جاده ها گمشون كني و هيچي نگن.

خلاصه ما ديروز با اين دوستان گرم و صميمي رفتيم پاييز و ديد زديم و روحمون رو رنگ كرديم، همه رنگ. سبز، زرد، نارنجي، سرخ ـ سرخ. جاي همه دوستان ديگه خالي بود، مثلا اين دوستان ، يا اينها ، جاي شما هم خالي بود. كاشكي كه شما هم اومده بودين شما هم همينطور، جاي اونهايي هم كه رفتن سفر اونور آب هم خالي بود. ولي ياد همتون افتاديم و كلي پشت سرتون حرف زديم. مثلا پشت سر اينها يا اونها يا بعضيها پشت سر اينها و اينها هم حرف زديم . البته گفتيم كه چقدر خوبن و اگه بودن چقدر بيشتر خوش ميگذشت. پس از الان بگم كه خودتون براي يه سفر زمستونه آماده كنيد، ولي اين بار قول ميدم از همون راهي كه رفتيم برتون گردونم و توي اين پس كوچه ها گمتون نكنم. ولي ترا خدا دعا كنيد من حالم خوب باشه. به نفع خودتونه، چون اون وقت مجبوريد حتي ساعت 3 نصف شب هم سر و صداي خوردن من رو تحمل كنيد

مست باده عشق باشيد. سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

کلمه ها و ترکيبات تازه!

با كلمات زير جمله بسازيد:

برابري×× آزادي×× بهار×× حقوق اجتماعي×× زيبايي×× جنگ××ا فغانستان×× عدالت×× زن×× انسانيت×× باران×× اشك×× صلح×× پيروزي

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

خيانت

- (با گريه) من اشتباه كردم، من ميترسم، سر اون اسلحه رو بگير اونور، پره.

- (با فرياد) مي كشمت، نمي گذارم با اون ....

- (با ترس) اشتباه ميكني... با كي ؟... من تو رو دوست دارم... تو زندگي من هستي...اينكار رو نكن... بخاطر بچه مون.

- (با خشم) دروغ ميگي، مي كشمت... بنگ..بنگ (شيلك به پا)، نه به اين راحتي نمي كشمت... بلند شو... (خشم همراه با فرياد) گفتم بلند شو.

- (با التماس) نه خواهش ميكنم... نه... نه... نه....نه.........

- (گريه، خشم، فرياد) بنگ...بنگ...خفه شو... خفه شو...

داوود وقت خوابه.......پاشو اون تلويزيون رو خاموش كن. يك ليوان شيرت رو بخور و حتما قبل از خواب مسواك ياد نره.......

حتما مادر...... يادم نميره!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢

برخورد

برخورد دو نگاه، در تقاطع زندگي،  قلبی تپيد و گلهای شادی شكفتند.

 

  

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢

شعری از شاملو

آنكه ميگويد دوستت دارم

خنياگر غمگيني است كه

آوازش را ازدست داده است

اي كاش، عشق را

زبان سخن گفتن بود.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

سوء تفاهم!

فكرش رو بكنين، يه صبح يكشنبه كله سحر ساعت 11 با تلفن از خواب بيدار شي و دعوت بشي به قبرستون. وقتي برگشتم خونه يكي از دوستان زنگ زد و پرسيد كجا بودي اينهمه زنگ زدم ، من هم گفتم: قبرستون. گفت: حالا چرا ناراحت ميشي من كه سوال بدي نكردم. من هم گفتم من هم جواب بدي ندادم. خلاصه با دلخوري گوشي و قطع كرد و بدش هرچي زنگ زدم جواب نداد. اميدوارم اين لاگ رو بخونه و باورش شه. اگه هم باور نداره يه سري به وبلاگ كتبالو خانوم بزنه.

 من توصيه ميكنم يه كم رفت و آمدتون رو با مسافرخانوم بيشتر كنين، چون فردا اگه مثل فروغ معروف شد، ميتونيم پز بديم كه با ما دوست بوده. از من گفتن. تازه يه چيز ديگه هم من فهميدم يه چمدون پر دفتر شعر داره. كه قول داده توي وبلاگش بذاره كه ما هم بخونيم. اگه كتبالو خانوم رو هم ديدين بش بگين حتما شعر كيف سياه كوچكش رو براتون بخونه.

شنبه تولد يه دوست بسيار خوب بود و كلي خوش گذشت. خودمونيم چقدر كادو گيرش اومد. تولد اين دوست خوب رو مجددا بش تبريك ميگم.

اين هفته هم يه دوست بسيار خوب داره گوشهاش دراز ميشه، قول داده توي عروسيش حسابي دخترها رو ديد بزنه شايد چيزي واسه من پيدا كنه. عروس خانوم همينطور.

اين مامان نيلو خانوم هم فقط ميگه ميخوايم رو سرت خراب شيم نمي دونم ميدونه كه من ناراحتي قلبي دارم يا نه. اين خبرها رو كه يك دفعه نميدن، كي بايد زمينه چيني كرد.

خوب همين روزها گل آقاي عزيز مياد و خيال همه ما از بابت وبلاگ كتي خانوم راحت ميشه.

من كه حسابي جاي خالي ازكانادا رو حس ميكنم مخصوصا صبح ها كه ميرم سركار و ماشينشون رو ميبينم يادم مياد كه امروز ستاره سهيل نميره سركار.

در مورد اسم لاگ قبلي بايد از همه دوستان تشكر كنم بخاطر پيشنهادهاي زيباشون. بزودي برنده رو اعلام ميكنم و جايزش رو براش ميفرستم.

يه توضيح ديگه، اگه مي بينيد كه از جمعه تا دوشنبه از من خبري نميشه فكر نكنيد كه فراموشتون كردم ، دسترسي به كامپيوتر ندارم. حتما تعجب ميكنيد نه؟

مست باده عشق باشيد، سرخ - سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

پرسه در باران

بارون بشدت ميباريد، دستهاش رو بشكل كاسه كرد تا آب توشون جمع شد، بطرف صوتش برد و صورتش رو شست، شب رو خوب نخوابيده بود، مسواكش رو برداشت و به دندونهاش نگاه كرد و گفت: هر دو دندون عقلت رو بايد بكشم، هر دو اونها خراب شدن و ممكنه بقيه رو هم خراب كنن. با خودش فكر كردكه همين ديروز هر دو سالم بودن و با بقيه بچه ها توي خيابون بازي ميكردن، يعني چه اتفاقي افتاده؟ لبش ترك خورده بود و كاملا خشك شده بود، بايد بخاطر كم آبي و بارندگي كم پارسال باشه، و از شدت نمك كاملا سفيد شده بود، اصلا فكر نمي كرد موهاش روزي سفيد بشن، دستي توي موهاش برد كاملا از باران خيس شده بودن و نگاهش به خياباني افتاد كه زير ضربه هاي شلاق بارون فرياد ميكشيد. يقه كتش رو بالا كشيد و به راه افتاد. بارون بشدت ميباريد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

يك خبر خوش

ميخوام يه خبر خوش بتون بدم ولی نميدونم از کجا شروع کنم، اگه از گل و بلبل بگم، بعد از طبيعت زيبا و يواش يواش برم سر اصل مطلب بهتره يا يك دفعه اصل مطلب رو بگم و خيال خودم و شما رو راحت كنم. دارم رو روش گفتنش فكر ميكنم ولی فعلا سرنخ رو ميدم دستتون. خوب سر نخ رو بگيريد و بياين .................................................................................................................... .................................................................................................................. ................................................................................................................... ..............................................................................

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

پادشاه فصلها پاييز

بچه MIS زده به كله ش. بچه MIS ديونه شده. بچه MIS هميشه توي پاييز اينطوري ميشه. بچه MIS وقتي اينهمه رنگ رو ميبينه عقل از سرش ميپره و اختيار از دست ميده. بچه MIS همه رو بديدار پاييز در يك روز يكشنبه توي يكي از قبرستونهاي زيباي شهر دعوت ميكنه. اگه قول بدين سكوت مردمان اون شهر رو بهم نزنين، اگه قول بدين با هم حرف نزنين، اگه قول بدين از رنگها لذت ببرين و به صداي برگهاي زير پاتون گوش بدين، اگه قول بدين راه برين و به رنگين كمان درختها نگاه كنيد و با چشم دل بشون سلام بدين، اگه قول بدين جز آب هيچي براي خوردن نيارين، اگه قول بدين غر نزنيد كه خسته شدين، اگه قول بدين كه صبح زود بياين و بموقع، يك روز يكشنبه بچه MIS دعوتتون ميكنه كه يكي از زيباترين ، آرامترين و رنگارنگ ترين نقاط شهر رو بتون نشون بده. با يكي از دوستانش كه توي اون شهره آشنا كنه. ركسانا ، 25 ساله است و از 25 سال پيش ساكن اون شهر شده. بچه MIS حسابي زده به كله ش و عقل از سرش پريده. هميشه توي پاييز اينطوري ميشه... بچه MIS پاك ديونه شده.

باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست - اخوان

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

ديدار نهايی

دروازه ـ خانه را بسته بودم

و چفت در را

اي عزيز از كدامين در در آمده اي

تا به روياي من اندر شوي

تاري هارا - ترجمه احمد شاملو

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

نوشداروی بعد از...

به طراري نشاند او ترا بر در كه مي آيم...........تو منشين منتظر بر در كه اين خانه دو در دارد...........(مولانا)

روزها و هفته ها، كه ماهها منتظرش بودم، نيامد. و من همچنان به انتظارنشستم. برفها برمن باريد، بارانها. پرندگان در دستهايم لانه كردند و من خشكيدم، آفتاب مرا سوزاند و بادها بر من وزيدن گرفت و خاكسترم را به سرزمينهاي دور برد. من دوباره روئيدم، سبز شدم و باد در شاخه هايم سرود بودن را خواند و آفتاب گرمم كرد. از دور سايه ايي آمد. آمد. ديروز آمد. ديروز در را زد. ديروز صدايم كرد. نامم را ، كه فراموشش كرده بوده ام. ديروز آمد. آنگاه كه عمر جهان بر من گذشته بود.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢

انواع وبلاگ خوان!

وبلاگ خونهايي كه لاگ رو بدقت ميخونن و پيغامي در خور لاگ ميدن.

وبلاگ خونهايي كه لاگ رو بدقت ميخونن ولي پيغام نمي دن.

وبلاگ خونهايي كه فقط لاگ رو نگاه ميكنن و پيغام مي دن.

وبلاگ خونهايي كه به لاگ نگاه هم نمي كنن فقط پيغام مي دن.

وبلاگ خونهايي كه فقط پيغامها رو ميخونن و پيغام مي دن.

وبلاگ خونهايي كه فقط پيغامها رو ميخونن ولي پيغام نمي دن.

وبلاگ خونهايي كه فقط نگاه ميكنن كه كي پيغام گذاشته و يه چيزي مينويسن.

وبلاگ خونهايي كه فقط نگاه ميكنن كه كي پيغام گذاشته تا حس كنجكاويشون رو ارضا كنن.

وبلاگ خونهايي كه پيغام ميدن كه سر زدن رو پس داده باشن.

وبلاگ خونهايي كه اصلا با خود لاگ كار ندارن سراغ بقيه لينك ها ميرن.

وبلاگ خونهايي كه ...

بهر حال جز هركدام اينها كه هستيد به دنياي زيباي وبلاگ خوش آمديد. دنيايي سرشار از لذت. نوعي بودن با ديگران، نوعي درد دل كردن، نوعي دوست داشتن و دوست داشته شدن، نوعي عشق ورزيدن.

مست باده عشق باشيد. سرخ سرخ

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢

کاش ...!

كاش باغچه خونه مون يه درخت سيب داشت و لاي شاخه هاش پرنده ها لانه مي كردن... كاش توي حياط يه حوض داشتيم پر از ماهيهاي سرخ كوچولو... كاش آسمونمون غرق ستاره بود

-------------

ما ميريم به مدرسه با ... ! بچه که بوديم، كوله پشتی پر از خوراكي، كت و شلوار سورمه ايی با پيرهن سفيد، دفتر مشق جديد... بچه بنويسيد... بابا آب داد... بابا نان داد... آن مرد آمد... آن مرد با اسب آمد... دارا انار دارد... برای امشب همه ۳ بار از روی درس اول بنويسيد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

گم شده !

كسي مرا نديده است در اين هركجا آباد؟ آخرين باري كه ديدمم به تماشا ميرفت ، صورتش گل انداخته بود ، چشمانش ميدرخشيد ، موهايش حال پريشان نداشت و دستانش نمي لرزيد. آخرين باري كه ديدمش شعر مي خواند و با گلها حرف ميزد و باران را زمزمه ميكرد

- بوي باران بوي سبزه بوي خاك ....................خوش بحال روزگار ، خوش بحال روزگار (×)

نگاهش پرشور بود ، مي خنديد، مي گفت: حس پرواز دارد و گويي بر روي ابر راه ميرود. چيزي را زمزمه ميكرد پرسيدم؟

- و آبرويم را نريزي اي دل .... لحظه ديدار نزديك است (××)

وقت ايستادن داشت ، چيزي او را ميدوانيد، پرسيدم:

- به كجا چنين شتابان ؟ (×××)

به تقسيم شاديم با گلها ، با نيلوفرهاي آبي ، با پرندگان مهاجر، با سبزها و سرخها با همه رنگها فرياد ميزد، من امروز رنگم ، همه رنگ.... ايستادم و رفتنش را نظاره شدم و رفت... و رفت. مرا رها كرد و در ابهام خودم محو شد. باران باريد و من اشكهايم را با باران آميختم ، ايستاد ، رفتنم را به تماشا نشست و در رويايي ديگر محو شدم.

(×) فريدون مشيري

(××) اخوان ثالث

(×××) شفيعي كدكني

 (از وبلاگ قبليم (همدرنگ))

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢

تولدی ديگر

چشمانش را بست، دستانش را بهم چسباند و به شكل دعا در زير چانه اش قرار داد و آرزو كرد. به 28 شمع روي كيك خيره شد ، نفسي عميق كشيد و تمام شمعها را خاموش كرد. نگاهش را در جمعيتي كه دست زنان ، تولدت مبارك ميخواندند چرخاند و ناگهان نگاهش در نگاهي گره خورد و متوقف شد. نگاهش را به شمع هاي روي كيك برگرداند و لبخندي زيبا بر لبش نشست.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

قطعه زير رو به کوروش عزيز تقديم ميكنم

كسی بر در ميكوبد

در بگشاييد

كه نور

به مهمانی اهل دل آمده است!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

يک اتفاق

طبق معمول هميشه ساعت 6:30 با صداي راديو ار خواب بيدار شد. ديشب رو خوب نخوابيده بود، حس بدي داشت، به خودش گفت امروز يه اتفاق بدي ميوفته. سرش بشدت درد ميكرد و حوصله سركار رفتن نداشت، يه جور اضطراب تمام وجودش رو گرفته بود. هنوز دست و صورتش رو نشسته بود كه تلفن زنگ خورد!. اين وقت صبح؟ كي ميتونه باشه؟ بطرف تلفن رفت ، در حالي كه قلبش بشدت مي تپيد و دستش ميلرزيد

- الو

-.....

-خودم هستم شما؟

-....

كي اين اتفاق افتاده؟

-....

نگاهش در حركت ثانيه شمار ساعت ايستاد، آرام روي لبه تختخوابش نشست، به صداي آن طرف خط گوش داد و در گذر زمان خيره ماند!

صداي راديو بلند شد ، ساعت 6:30 بود و طبق معمول بايد بيدلر ميشد!

 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

بيوگرافی

در يك شب سرد زمستاني، در حالي كه باران بشدت ميباريد در يك خانواده پرجمعيت در يكي از مناطق كارگري مسجدسليمان كودكي بدنيا آمد كه نامش را داوود نهادند. تمام كودكي خود را به بيماري گذراند و پدر اميدي به زنده ماندنش نداشت. به قران استخاره كرد و علت را در نام يافت پس نامش به محسن تغيير دادند تا چند روزي بيش عمر كند و چنين شد. هنوز خود نيافته بود و مكتب آغاز نكرده بود كه پدر از دست بداد و برادر بزرگ چون پدر او را نوازش داد و درس زندگي آموخت. سالي را در مسجدسليمان گذراند و به دزفول آمد. مكتب در دزفول آغاز كرد وپس از چند سالي در دزفول به انديمشك رهسپار شد. چندي در انديمشك نگذرانده بود كه برادر دوم كه زمام امور خانه بدستش بود و چندي بيش در علم مكانيك درس بپايان رسانده بود به جرم انديشيدن دستگيرشد و اهل خانه مورد قهر اطرافيان قرار گرفت كه اينان چنيند و چنان. پس زمام امور بدست ديگر برداربيوفتاد كه تازه از اجباري برگشته بود. اهل خانه چند سالي دوران بسختي گدراند تا خواهر در علم كيميا مكتب بپايان رساند وبياري برادر شتافت. سختي بسر آمد. شاه برفت و برادر دوم بيامد و مادر آرام گرفت پس راهي اصفهان گشتند كه در آنزمان نيز اصفهانش ميخواندند. و محسن بدور از آن همه بحران در علم حساب تحصيل بكرد و به شعر و ادبيات روي آورد و حافظ بخواند و مريد مولانا بشد. پس شعر نو بخواند و با شاملو و اخوان ، سهراب و فروغ ... آشنا بشد، در شيراز در علم رايانه فارغ از تحصيل شد و به اجباري رفت. اجباري در اهواز بپايان برد و در فولاد مشغول بكار شد تا چگونه فولاد شدن فرا گيرد. خواهران بشوييدند، برادران زني به همسري بگزيدند و مادر ره آخرت پيش گرفت و محسن همچنان در اهواز بزيست تا فكري بيمار در انديشه اش لانه كرد و تب فرنگ بگرفت. پس درمان در فرنگ بيافت ، چمدانش را كه به اندازه پيراهن تنهاييش جاي داشت ببست، از آبهاي بزرگ عبور كرد و دل به اميد شهري بست كه درهايش رو به تجلي باز بود. زبان فرنگ بياموخت و مشغول بكار شد. در زندگي چند روزي دل به اين و آن سپرد و چند سالي بگذراند تا دل زين و آن بركند، پس بياموخت كه دل ندهد و نستاند. به وبلاگ نويسي روي آورد و مست باده عشق گشت و صورت با سيلي سرخ بكرد، سرخ سرخ. دوستاني بيافت چون گل و دشمناني از گل بهتر. پس با آنهمه داشت ساليان سال بزيست...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

بايد ميمردم

بايد ميمردم ، هيچ راه ديگري نبود. تنها حق انتخاب در شيوه مردن بود و من دريا رو انتخاب كردم. دريا رو خيلي دوست داشتم و خواستم كه در آغوش دريا بميرم. البته چندان فرقي هم نمي كرد.فكر ميكردم مردن برام سخت خواهد بود، خوب داشتم از اين دنيايي كه سالها بش عادت كرده بودم ميرفتم و مهمتر اينكه نمي دونستم به كجا. قرار بود ديگه آفتاب رو نبينم، ديگه باد رو حس نكنم، ديگه سرم نشه يا گرم، عرق نكنم، عاشق نشم، غذا نخورم، ...ولي چندان هم سخت نبود. هميشه انتظار داشتم روزي كه ميميرم همه چيز با روزهاي ديگه فرق كنه مثلا آفتاب گرمترباشه يا حتي از مغرب طلوع كنه، باد ملايمي بياد و غروبش غم انگيز باشه و طبيعت رنگ خودش رو از دست بده. ولي اون روز هم با روزهاي ديگه هيج فرقي نداشت.وقتي فردا خبر مرگم رو توي روزنامه خوندم هم تعجب نكردم، خبر خيلي معمولي نوشته شده بود. به دوستم زنگ زدم و ازش پرسيدم كه روزنامه ها رو خونده يا نه ، شروع كرد از خبرهاي هاكي و بسكتبال گفتن. پرسيدم صفحه حوادث چي؟ اي بابا روزي چند نفر ميميرن، يه جا زلزله اومده چند جا بمب منفجر شده و همين. هيج كس جز خودم خبر مرگم رو نخونده بود. يك روز معمولي در اداره چن تا تلفن و ايميل و بعد هم خونه. هيچ كس از مرگ من خبر نداشت. به خودم گفتم: كاش بهتر مرده بودم.

گزارش پزشك قانوني:

محسن بامدي (بچه M.I.S)

متولد: در يك شب سرد زمستاني ، خواب را از مادر ربود و با گريه چشم به جهان گشود.

درگذشت: در يك شب گرم تابستان، كنار دريا ،با لبخندي بر لب چشم از جهان فرو بست.

علت مرگ: نامعلوم، شايد يك انتخاب

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

کابوس

تقصير من نبود، نه اصلا تقصير من نبود، اين جمله مثل خوره به جونم افتاده بود ، در ذهنم تكرار ميشد و خواب رو ازم گرفته بود. سردي توام با ترس به جانم افتاده بود، نگاهم به ساعت افتاد. ازنيمه شب گذشته بود و خواب از من گريزان. با هر دومشت به رختخوابم كوبيدم ، من هيچ تقصيري نداشتم. به آشپزخونه رفتم يك ليوان شير برداشتم، مقداري شكر و شروع به شيرين كردن شير كردم ، صداي برخورد قاشق با بدنه ليوان همچون پتكي به سر م ميكوبيد و مدام با خود ميگفتم، نه اصلا تقصير من نبود، انتخاب خودش بود. فرياد زدم، با خودم ميجنگيدم و با كلماتي كه به ذهنم فشار مي آوردن، ولي فايده نداشت. سرم رو روي ميز گذاشتم و بفكر فرو رفتم، يعني واقعا من ...

سرم رو به طرف آسمان بلند كرده بودم و ميديدمش، ماموران آتش نشاني در حال نصب بالشهاي هوا در محل بودن و پليس ما رو به عقب هل ميداد. همه چيز شبيه اين فيلمها شده بود. ناگهان چيزي بذهنم رسيد. فرياد زدم بپر، بپر، بپر. كسي در نزديكي من در حالي كه من رو نگاه ميكرد آرام با من تكرار كرد، بپر، بپر. من همچنان فرياد ميزدم و صدا بلند و بلندتر شد و بعد همه يك صدا فرياد ميزدند، بپر، بپر، بپر. .........پريد! و بعد...

ليوان شير رو به طرفي پرتاب كردم ، من مجبورش نكردم، اشك در چشمانم حلقه زده بود و بشدت ميلرزيدم. انگشتان دستم يخ زده بود، من مجبورش نكردم خودش پريد، به انتخاب خودش، خودش خواست، اگه نمي خواست كه اون بالا نمي رفت. خودش انتخاب كرد، خودش پريد، خودش پريد، (با گريه شديد) خودش پريد، خود...

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

مرثيه تنهايی

سکوت در گوشم

مرثيه تنهايی ميخواند

و قلبم

همچنان خاموش است

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

فقط با تو

تنها

با چشمان عشق خواهم ديد

با لبان عشق خواهم بوسيد، خواهم خنديد

با زبان عشق حرف خواهم زد

و با بالهاي عشق پرواز خواهم كرد

با عشق زندگي خواهم كرد

با تو

عشق را خواهم ديد

عشق را خواهم بوسيد، خواهم خنديد

با تو

عشق را حرف خواهم زد

عشق را راه خواهم رفت

با تو

عشق را پرواز خواهم داد

عشق را خواهم بوييد

فقط با تو، با عشق زندگي خواهم كرد

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

مسافر - سهراب سپهري

- نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد:

- چه سيب های قشنگی!

- حيات نشئه تنهايی است

- و ميزبان پرسيد

قشنگ يعنی چه؟

- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمی يك سيب ميكند مانوس

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

باران

ديروز باران باريد و تمام روياهايم تر شد. و من خنديدم و به گياهان انديشيدم كه چقدر به انتظار باران نشسته اند تا لبي تر كنند.   
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

لبخند

دستشو دراز كرد و يه ستاره چيد، دوستم داره، دوستم نداره، دوستم داره... دوستم نداره. عرق سردي روي پيشونيش نشست، يه ستاره ديگه چيد. دوستم داره، دوستم نداره، دوستم داره...دددوووسسستتممم نداره." غير ممكنه". تمام ستاره هاي اون شب رو چيد ترس تمام وجودش رو گرفته بود. كنار ساحل دراز كشيد و به ستاره هاي پرپر شده فكر كرد. خوابش گرفت خواب ديد كنار ساحل توي يه شب پر ستاره نشسته و يه ستاره ميچينه، دوستم داره ، دوستم نداره، دوستم داره، دوستم نداره...دوستم داره. لبخندي برلبش نشست و كنار ساحل دراز كشيد. فردا وقتي بدن بيجانش رو پيدا كردند ، لبخندي زيبا بر لب داشت.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

اشك

از گوشه چشمش براه افتاد، حاشيه بيني را طي كرد، برگونه اش لغزيد و به خاك افتاد.
  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

ديدار

سالها بود كه حوصله هيچكس رو نداشت درست از موقعي كه زيبا تركش كرده بود، حوصله خودش رو هم نداشت، خودش رو توي خونه حبس كرده بود و هميشه اين سوال رو از خودش ميكرد، چرا؟ مگر من چيكار كرده بودم ، حداقل به من ميگفت و اين همه سال من رو عذاب نمي داد. چرا؟.

تمام اطرافش رو نامه هاي قديمي باز نشده پر كرده بود، عكسهاي خودش و زيبا ، آگهي هاي تبليغاتي ، روزنامه هاي قديمي. سيگارش رو روشن كرد و پك عميقي زد. انگار مي خواست تمام خاطراتش رو دود بگيره. چشمش به آخرين عكس خودش با زيبا افتاد، كنار آتيش نشسته بودن و يه پتو دور خودشون پيچيده بودن. عكس رو مجيد گرفته بود، بهترين دوست خانوادگي شون. چطور مجيد ميتونست اينكار رو بكنه، اونهم با من؟ با بهترين دوستش!. نامه ها رو نگاه كرد چشمش به نامه ايي افتاد كه آدرس نداشت. خط زيبا بود. بعد از سالها هنوز ميتونست خطش رو بشناسه، نامه رو باز كرد.

سلام نادر - الان كه دارم اين نامه رو برات مينويسم قلبم سرشار از عشقيه كه فقط براي تو مي تپه و چشمهام پر از اشك. بدون كه دوستت دارم. من شنبه آينده همون جايي كه با هم آشنا شديم منتظرتم ساعت 6:30 صبح. نادر تو نبايد اينكار رو ميكردي تو...، بگذريم ديگه ازش سالها گذشته. نادر من تمام اين مدت نتونستم فراموشت كنم من بدون تو... اگرشنبه نياي من ديگه دليلي براي ادامه زندگي ندارم.

منتظرتم - دوستت دارم.  زيبا

من چي ؟ چرا ننوشت . به ساعتش نكاه كرد، ساعاتي به 6:00 صبح نمونده بود با عجله دوش گرفت ، ريشش و زد، مسواك زد تا زيبا نفهمه كه سيگار ميكشه چون زيبا اصلا دوست نداشت نادر سيگار بكشه. و با سرعت خودش رو به محل آشنايشون رسوند. خورشيد تازه بيرون اومده بود و نسيم خنكي مي وزيد و سطح آب از نور آفتاب ميدرخشيد. دقايقي زود رسيده بود به اطراف نگاهي كرد كسي اونجا نبود. به خاطراتش با زيبا فكركرد و اينكه قبل از ازدواجشون هميشه روزهاي شنبه اونجا قرار مي گذاشتن. چرا اصلا بفكرش نرسيده بود. برخورد دستي روي دوشش اونو به خودش آورد. ببخشيد حالتون خوبه؟ ... نگاهي به ساعتش كرد حدود 12 شده بود اما خبري از زيبا نبود. نامه در دستش كاملا مچاله شده بود . كاملا نااميد شده بود. متوجه تاريخ نامه شد. نامه يكسال پيش نوشته شده بود.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

نيمه پنهان

وقتي رسيد خانه هوا كاملا تاريك بود. سنگ را از درون سينه اش در آورد و لب طاقچه گذاشت. تمام آرايش صورتش را شست، نگاهي به خودش در آينه انداخت ، قلب را از لب طاقچه برداشت و در سينه اش گذاشت و روي صندلي كنار شومينه نشست. به آنچه كه در طول روز گذشته بود فكركرد، دفترچه خاطراتش را برداشت، به آتش خيره شد و اشك در چشمانش حلقه زد. شروع به نوشتن كرد..

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

ريشه کلمه عشق

عقل تا تدبير و انديشه كند....رفته باشد عشق تا هفتم سما×× عقل تا جويد شتر از بهر حج...رفته باشد عشق تا كوه صفا - (مولانا)

درهندوستان درختي وجود دارد كه آشوكا (Ashoka) ناميده ميشود اين درخت يكي از افسانه ائي ترين درختان مقدس در آنجاست. آشوكا، كوتاه ، راست و هميشه سبز است با برگهاي سبز تيره و خوشبو و گلهايي برنگ زرد و نارنجي روشن كه به مرور قرمزميشوند. ريشه كلمه آشوكا سانسكريت بوده و به معني بدون غم (Without Grief) است. آشوكا به درخت شكوفه هاي عشق نيز معروف است. هندوها به اين درخت احترام گذاشته و آن را به خداي عشق نسبت ميدهند. اين درخت سمبل عشق است ، بسيار زيبا و ظريف با گلهاي بسيار خوشبوكه در تزيين معابد از ان استفاده ميشود. مي گويند حضرت بودا در زير اين درخت بدنيا آمده و بهمين دليل در جلوي معابد بودايي هميشه يك درخت آشوكا كاشته ميشود.

داستاني در اينكه كلمه عشق از كجا آمده است شنيدم كه براي شما تعريف ميكنم. نمي دونم تا چه حد اين داستان درسته ولي شنيدنش بد نيست.

در هندوستان گياهي از خانواده پيچكها به نام عشق (به فتح ع و ش) (A-SH-a-GH) وجود داره به شكل چمن. داراي برگهاي نازك و ريشه ايي مويي. اين پيچك رشد مي كنه تا خودش رو به يك درخت برسونه و شروع ميكنه به پيچيدن بدور درخت و ريشه خودش رو از منافذ درخت عبور داده تا به آوندهاي درخت برسه و شروع ميكنه تمام مواد غذايي رو از آوندها گرفنه و مصرف ميكنه. كم كم برگهاي درخت بدليل تغذيه نشدن رو به زردي ميره و شروع به ريختن ميكنه. اصطلاحا ميگن درخت عاشق شده و به آفت عشق (ASHAGH) گرفتار شده. طولي نمي كشه كه درخت تمام برگهاش رو از دست ميده و تبديل به يك درخت كاملا خشك ميشه. و اما عشق (ASHAGH) در عوض بدليل مواد غذايي زياد و مقوي شكل برگهاش عوض ميشه و رنگ سبز تيره پيدا ميكنن و رشدش چندين برابر ميشه (معشوق) تا جايي كه از تمام درخت بالا ميره و بدور درخت مي پيچه و از شاخه هاي درخت آويزون ميشه. بسياري معتقدند كه درخت بسيار زيبا ميشه اما تمام اين زيبايي از آن عشقه و اين درخت بدونه عشق يك درخت خشك بيش نيست. عاشق جلوه گر عشقه و براي عشق زنده است و چمال و زيبايي عشق رو به نمايش ميگذاره و عشق هرچه داره از آن عاشقه و زيباييش رو در عاشق هويدا ميكنه. اگر عشق رو از عاشق بگيريد يه درخت خشكه كه بايد سوزاندش و عشق بدون عاشق يك پيچك.

واژه عشق (به فتح ع و ش) (ASHAGH) در فارسي تبدل به عشق(ESHGH) شده است.

مست باده عشق باشيد، سرخ - سرخ

-------------------

آخرين پيک نيک تابستانی امسال هم توی پارک لزلی اين يکشنبه برگزار شد. بيش از ۵۰ نفر در اين پيک نيک شرکت کردند. جای دوستانی که به هر دليل نتونستن بيان خالی بود. جا داره از طرف همه از زحمات افشين که ميزبان اين پيک نيک بود تشکر کنم. 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢