شعری از ه.ا.سايه
امروز به قصه دل من گوش ميکنی ** فردا چو غصه مرا فراموش ميکنی
اين در هميشه در صدف روزگار نيست ** ميگويمت ولی تو کجا گوش ميکنی
در ساغر تو چيست که با جرعه نخست ** هوشيار و مست را همه مدوهوش ميکنی
گر گوش ميکنی سخنی خوش بگويمت ** بهتر ز گوهری که تو در گوش ميکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است ** حرمت نگاهدار اگرش نوش ميکنی
سايه چو شمع شعله فکنده ايی به جمع ** با سخن که با لب خاموش ميکنی
مست باده عشق باشيد سرخ سرخ
پارادايس
دست همديگر را گرفته بودند و قدم ميزدند، آخرين باري كه به پشت سر نگاه كرده بودند هزاران سال پيش بود. دست در دست در جاده ايي منتهي به آفتاب قدم ميزدند و درختان در حاشيه جاده مي روئيدند و ميوه ميداد. آخرين بار، هزاران سال پيش بود كه به پشت سر نگاهي انداخته بودند.
مست باده عشق باشيد سرخ سرخ
داستانی که هرگز خوانده نشد
قلمش را رو كاغذ گذاشت و شروع به نوشتن كرد. كلمات همچون رگبار به ذهن نويسنده باريدند و او با اشتياق آنها را به روي كاغذ مياورد. ساعتها از نيمه شب گذشته بود و نويسنده همچنان مينوشت. صفحات يكي پس از ديگري نوشته ميشد و داستاني در حال پديد آمدن بود. نويسنده خسته شده بود، چشمانش را خواب فرا گرفت، توان مقاومت نداشت، شمع به انتها رسيده بود و اتاق رو به تاريكي ميرفت. نويسنده در خواب عميقي فرو رفت. آتش شمع در يك چشم بهم زدن تمام داستان را فرا گرفت و اتاق در آتش داستان سوخت و قلم نويسنده در آتش ... وز آن پس نويسنده هيچوقت داستاني ننوشت.
مترسک
از مترسکی پرسيدم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزاز نشده ای؟
پاسخمم داد و گفت: در ترساندن ديگران برای من لذت بياد ماندنی است پس من از خود راضی هستم و هرگز از آن بيزار نمی شوم!
اندکی انديشيدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نيز چنين لذتی را تجربه کرده بودم.
گفت: اشتباه ميکنی زيرا کسی نمی تواند چنين لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!. سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آيا مرا می ستايد يا تحقير ميکند.
يک سال بعد مترسک فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!
- ار کتاب ديوانه - جبران خليل جبران
مست باده عشق باشيد سرخ سرخ
