ميهمان ناخوانده!
وقتي اولين بار در خانه يكي از دوستان ديدمش و نگاهم به نگاهش افتاد، عاشقش شدم، چقدر اين نگاه آشنا بود. با اين نگاه جرياني گرم تمام وجودم رو گرفت و عرقي بر پيشانيم نشست. لبخند زيبايي بر لب داشت و با زبان شيرين و لهجه قشنگش تمام توجه ها رو بخودش جلب كرده بود. با خودم گفتم اين همون كسي است كه من سالهاست دنبالش مي گشتم. در هنگام حرف زدن نگاهش رو با همه تقسيم ميكرد تا بتونه حرفش رو نه تنها از طريق گوش كه از راه چشم هم تا اعماق وجود شنونده بفرسته و هر وقت نگاهش به من ميرسيد، مكثي ميكرد و لبخندي ميزد. دلم مي ريخت و صورتم سرخ ميشد، توان نگاه كردن در چشماهاش رو نداشتم و از ترس اينكه ديگران متوجه اين حس نشن فورا سرم رو پايين ميانداختم. لحظه ايي نمي تونستم كه بش فكر نكنم، عاشق شده بودم و اين عشق همچون خوره بجانم افتاده بود. با خودم عهد كرده بودم كه هرگز عاشق نشم، ولي اين حس مهماني نبود كه براي وارد شدن به اعماق وجودت اجازه بگيره و تو با منطق براش توضيح بدي كه ميزبان خوبي براي اون نيستي. تمام درهاي ورودي رو بسته بودم، حتي چشمهام رو، به روي قويترين حسي كه از درون به تاراجم پرداخته بود. خوابهايم را ربوده بود و آرامشم را، و من بر كشتي كوچكي در درياي پر تلاطم زندگي با امواج سهمگيني كه ازهر سو بر من فرود مي آمد راهي ديگر پيش گرفتم، درياها پيمودم و بر ساحلي دور فرود آمدم. در سرزميني كه همه چيز بود وهيچ نبود. وقتي چشم گشودم، سالها باران بر من باريده بود، وقتي چشم گشودم برهنه بودم و آفتاب پوست تنم را سوزانده بود، وقتي چشم گشودم همه چيز بود و هيچ نبود. با صداي تلفن از خوابي بيدار شدم، خودش بود، ميگفت آمده است، ميگفت راه دريا پيش گرفته است و اكنون براي دنيايي ديگر آمده است. آري آمده بود، آمده بود تا همچون خوره به جانم بيوفتد، آمده بود تا خوابهايم را بياشوبد، آمده بود. به مهماني آمده بود. مهماني كه با هيچ منطقي نمي توانستي توضيح دهي كه ميزبان خوبي براي او نيستي.
شهر رنگها
ماهها بود كه خودم رو براي ديدن شهر رنگها آماده كرده بودم. در اين شهر روزهاي هفته هريك به رنگي نسبت داده شده بود و روزي كه من ميرسيدم روز رنگ زرد بود. وقتي وارد فرودگاه شدم پيرهن زردي بر تن داشتم كه دكمه هاي زردي داشت و آن را روي شلوار نسبتا زردي رها كرده بودم. جورابهاي زرد و كفشهاي زرد نيز بر پا. در فرودگاه همه چيز زرد بود، ديوارهاي زرد، آگهي هاي تبليغاتي زرد و مردمي كه همه زرد پوشيده بودند و در سالن فرودگاه در جستجوي مسير خود به اين سو و آن سو در حركت بودند. كاملا گيج شده بودم و به اطراف نگاه ميكردم، ناگهان دستي بر شانه ام مرا بخود آورد: ميتونم كمكتون كنم؟. نگاهم در نگاه زني بلند قد با چشماني روشن و موهايي به رنگ زرد طلايي بلند كه آن را روي شانه هايش رها كرده بود افتاد. لباس زرد زيبايي اندام لاغر و سينه هاي برجسته اش را پوشانده بود، با صدايي آرام گفتم: ممكنه من رو به طرف درب خروجي هدايت كنيد. زن لبخندي بر لب داشت و با حركت دست به فلش زرد رنگي كه در كف سالن كشيده شده بود اشاره كرد: اين فلش رو دنبال كنيد، شما رو ميبره به سمت درب خروجي. راه افتادم ميدونستم مهتاب ساعتهاست كه منتظر من بيرون ايستاده. وقتي از در خروجي كه با رنك زرد خاصي مشخص شده بود خارج شدم چشمم به مردماني افتاد كه زرد پوشيده بودند و با گلهاي زرد رنگ منتظر ميهمانان خود بودند اما خبري از مهتاب نبود. پس از مدتها انتظار سرانجام از آمدن مهتاب نا اميد شدم و به سمت هتلي در همان نزديكي براه افتادم: يك اتاق ميخواستم. مردي كه كت و شلوار زرد رنگي به تن داشت و كراوات زردي زده بود پس پرسيدن چند سوال كليد زرد رنگ اتاق 2515 را بمن داد. دقايقي بعد در اتاقي كه تمام اشياش زرد رنگ بود و پنجره هايش با پرده های زرد خوش رنگی پوشيده شده بود، خود را روي تختي كه از ملحفه هاي زرد رنگي پوشيده شده بود رها كردم. ساعاتي به نيمه هاي شب مانده بود كه من به خواب رفتم. نميدانم چند ساعت خوابيده بودم كه با صداي راديو كه خبري را پيوسته پخش ميكرد بيدار شدم. امروز آبيست، امروز آبيست، امروز آبيست... اين خبر همچون صداي آژير پيوسته تكرار ميشد. چشمانم را گشودم و به سويي غلطيدم. نمي توانستم باور كنم، با نگاهی بهت زده به اطرافم نگاه ميکردم ، چطور امكان داشت...
تقديم به همه!
يلدا را غنيمت دانستم و تفالی بر حافظ زدم، چنين آمد:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تيز هوش ** وزشما پنهان نشايد کرد سر می فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روی طبع ** سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت کوش
وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک ** زهره بر رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ** نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی ** گوش نا محرم نباشد جای پيغام سروش
گوش کن پند ای پسر و زبهر دنيا غم مخور ** گفتمت چون در حديثی گر توانی داشت گوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد ** زانکه آنجا جمله اعضاچشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نيست ** يا سخن دانسته گو ای مرد عاقل يا خموش
ساقيا می ده که رنديهای حافظ فهم کرد ** آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
