رويا
چقدر زيبا بود، همه چيز عالی و درست سر جايش. هيچوقت از تماشای اين همه زيبايی لذت نبرده بودم. چشمهای درشت و سياه، موهای صاف و بلند كه روی شانه هايش ريخته شده بود. دندانهای سفيد و مرواريدی كه صورت زيبا و نقاشی شده اش را آذين كرده بود. هيچوقت اين همه سرخ نشده بودم، گرم و شاد. چقدر زيبا بود دختركی كه ديشب نمی دانم از كدامين راه به خوابم آمده بود!
شعری از فروغی بسطامی
کی رفته ايی ز دل که تمنا کنم ترا *** کی بوده ايی نهفته که پيدا کنم ترا
غيبت نکرده ايی که شوم طالب حضور *** پنهان نگشته ايی که هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من *** با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی *** ترسم خدای نخواسته که رسوا کنم ترا
- مست باده عشق باشيد سرخ سرخ
بياد امير هوشنگ
در سپيده دمان پرواز بلندت را به قله جاودانگي نظاره شدم و ابديتت را، بر زبانها فرياد زدم - اصفهان ششم آذر 1367
شعری از فريدون مشيری
گفته بودي كه: چرا محو تماشاي مني؟
و آنچنان مات، كه يكدم مژه بر هم نزني!
- مژه بر هم نزنم كه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر" مژه بر هم زدني"
سالهای باران
باران باريد، تمام روز و شب را.تمام سال. ساليان سال باريد و باريد و باريد، همه جشكيها را شست، آنقدر باريد كه رنگ همه رنگها رفت، همه درختان را شست، همه سيبها را، پروانه ها و پرندگان را. كوهها را هم شست. باريد و باريد، آنقدر باريد كه همه دلها را شست، همه نگاهها را همه مردمان را و همچنان باريد و باريد. نقاش نگاهي به تابلو نقاشي انداخت، آنچه باقي مانده بوده، تنها يك برگ كاغذ بود كه ساليان سال باران خورده بود.
شعری از مولانا
شيشه ايی در روی خود داری کبود *** زين سبب دنيا کبودت می نمود
ديشب داشتم مولانا ميخوندم اين بيت خيلی من رو متاثر کرد گفتم برای شما هم بنويسم. يه جورهايی به لاگهايی که تهرانتويی و هموطن مينويسن مربوط ميشه. البته من قصد ندارم پا توی کفش اساتيد بکنم.
