پل صراط (۳)

به پل نزديك شده ايم، نگهبان با نگاهش ما را به سمت پل راهنمايي ميكند، چندان هم باريك نيست، هر چند متر فرشته ايي به رنگ سياه و سفيد يكي در سمت چپ و ديگري در سمت راست ايستاده اند. مادر و كودك در جلوي من در حركتند، به پايين نگاهي مي اندازم، چيزي ديده نمي شود، همه جا را مه فرا گرفته است. هيچ ترسي نيست، نگران نيستم، دستانم نمي لرزند، كودك نگاهش را به من ميگرداند، خندان است، گويي با مادر به شهر بازي ميرود، فرشتگان روي پل همه مهربان هستند، ميتوان آن را از نگاهشان دريافت. نوعي شادي مرا فرا ميگيرد، نمي دانم شايد تاثير خنده كودك باشد يا نگاه فرشتگان، همه چيز زيباست، يك زيبايي خاص، زيباتر از بهار، در بين راه فرمهايي توزيع ميكنند كه دستورالعمل چگونگي قرار گرفتن در دادگاه را توضيح ميدهد. پس محاكمه خواهم شد، اين را ميدانستم، ميدانستم روزي محاكمه خواهم شد، روزي در مقابلش قرار خواهم گرفت. ترس محاكمه شدن ندارم، دوباره همان شادي بسراغم ميايد، نگاهم به كودك مي افتد، لبخند ميزند، با صدايي آرام مي گويم رسيديم!

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢


در گلستانه

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نكند اندوهي سر رسد از پس كوه

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بروم تا ته دشت

بروم تا سر كوه

- بخشهايي از در گلستانه - سهراب سپهري

 

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢


روز مرگی (تشديد روی ر)

كليد مي اندازي و در را باز ميكني. وارد آپارتمان كه ميشوي دو آينه به موازات هم درست روبروي در قرار دارند، خود را در آينه ميبيني، خستگي كار در چهره ات پيداست، كفشهايت را در مي آوري و جورابهايت. پاهايت نفسي ميكشند، لباسهايت را در مي آوري همه آنچه كه پوستت را پوشانده است، كم كم سرما بر پوست تنت لانه ميكند، سردت ميشود، خود را مي پوشاني، آبي به دست و صورتت ميزني، تا مغز و استخوانت را خستگي فرا گرفته است. گرسنه ايي. در آشپزخانه بدنبال چيزي براي خوردن ميگردي، نمي يابي، دوباره ميجويي، نان و پنيري شايد، گرسنه ايي ، آنقدر كه خستگي از ياد برده ايي، تسليم ميشوي به همان نان و پنير تا دوباره خستگي بياد آوري. به سراغ جعبه جادويي ميروي، جعبه عجيبي است، گويي زمان را ميگيرد، گويي خودت را از خودت مي ربايد.چشمهايت را خواب فرا ميگيرد، مقاومت ميكني تا تسليم نشوي، نمي خواهي اما گويي وزنه ايي بر پلكها آويزان كرده اند. تسليم ميشوي و يك روز از تقويم زندگيت ورق ميخورد.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢


 

دلم گرفته! خيلی گرفته!، اين هوا هم كه ديگه بدتر، دارم خفه ميشم، اين شهر هم يه كوه نداره برم بالاش و از ته دل داد بزنم، هر جا گشتم هيچ جا بهتر از اين وبلاگ پيدا نكردم، به خودم گفته بودم كه ديگه توی اين وبلاگ فقط داستان كوتاه مينويسم، ولی نمی ياد، داستانم نمی ياد، حداقل توش داد بزنم ، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. صدام گرفت، شما در گوشهاتون بگيريد، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. يه كم راحت شدم ولی دوباره آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. وبلاگ جون ببخش كه اينهمه سرت داد زدم، ببخش كه بهمت ريختم، تقصير اين شهر كه كوه نداره تا بزنم به كوه، تقصير اين هواست كه تمام بار غم و يخش رو ميندازه رو كولت و مرد می خواد كه كمر خم نكنه. دلم گرفته! خيلی گرفته!. حالا ديگه صدام هم گرفت     

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢