هيچکس نمی دونه چرا
ليلي عزيزم تو چقدر امروز زيبا شدي، چقدر اين پيراهن زرد رنگ بت مياد، چقدر دلم برات تنگ شده بود، تو زيباترين... مادر اون آقا كيه زير اون درخت نشسته داره با خودش حرف ميزنه؟..... عزيزم ، توي شهر بش ميگن مجنون، سالها پيش عاشق دختري بود به اسم ليلي كه هر روز همديگر رو اينجا مي ديدن و به هم عشق مي ورزيدن، اما يك روز ليلي ديگه پيداش نشد و از اون موقع به بعد، مجنون هر روز زير اين درخت مياد و با ليلي خيالي خودش صحبت ميكنه. مردم شهر ميگن، عشق ليلي، ديونه اش كرده...... ليلي چي شد؟ كجا رفت؟....عزيزم هيچكس از اون خبر نداره و نمي دونه چه بلايي سر اون دختر اومد. اون هم عاشق مجنون بود و بدون اون نمي تونست زندگي كنه..... ولي من معتفدم كه عاشق نبوده، والا هيچوقت از عشقش نمي گذشت و مجنون رو تنها نمي گذاشت. عشق انسان رو به بند مي كشه و اختيار رو ازش مي گيره. تنها نوع اسارت و بندگيه كه لذت بخشه و به انسان يك هويت جديد ميده، كاملش ميكنه. ليلي نمي تونست عاشق باشه.... نمي دونم عزيزم، شايد هم تو درست بگي، ولي فكر ميكنم عاشق بود..... ساعت از نيمه هاي شب گذشته بود، نمي تونست بخوابه ، حرفهاي دخترش مثل خوره به جونش افتاده بود، از رختخوابش بيرون اومد، بطرف اتاق زير شيروني رفت، در كمدي رو كه تار عنكبوت بسته بود باز كرد، پيراهن زردش را به تن كرد و در آينه و در رويا خودش را در كنار مجنون ديد، اشك درچشمانش حلقه زد. نزديك سحر بود كه به رختخوابش برگشت، چشمانش را بست، با خود گفت: هيچكس نمي دونه چه بلايي سر اون دختر اومد، هيچكس نمي دونه چرا ليلي اين كار رو كرد، هيچكس نمي دونه... در حالي كه اشك از گوشه چشمانش براه افتاده بود به خواب رفت.
صد سال تنهايی
ناگهان صداي باز شدن در را شنيد، نگاهش را بسرعت به طرف در چرخاند، در باز شده يود ولي كسي آنجا نبود. حضورش را احساس را ميكرد، صداي نفسش را مي شنيد. مه تمام خانه را گرفته بود، سردش شد، دستان يخ زده اش را در سينه جمع كرد، بشدت ميلرزيد. كسي نامش را تكرار مي كرد، مي ترسيد نگاهش را به عقب برگرداند، باد شروع به وزيدن كرد، پنجره ها بشدت باز و بسته ميشدند و پرده ها شروع به تكان خوردن كردند. باد شدت گرفت ديگر جز صداي زوزه باد و صداي كسي كه نامش را تكرار ميكرد صداي ديگري نمي شنيد. ناگهان در محكم بسته شد، شيشه ها فرو ريختند، گرد زمان بر روي همه اشيا نشست و اتاقها تار عنكبوت بستند. كسي در خانه بود و گويي سالها كسي در اين خانه زندگي نكرده بود.
تقسيم بندی انسانها
انسانها به چهار دسته تقسيم ميشوند: - گذشته گرا : هرسال ميگيم دريغ از پارسال. اين دسته هميشه افسوس گذشته را مي خورند و تمام تلاششان اين است كه وضعيت را برگردانند به چيزي كه قيلا داشته اند و تجربه كرده اند. اين گروه بشدت با تغيير مخالفند. - حال گرا : باري به هرجهت. اين گروه از شرايط حال راضي هستند و علاقه ايي به تغيير اين شرايط ندارند و همه تلاششان نگهداري شرايط فعلي است. در نهايت اين گروه به سمت گذشته گرايي خواهند رفت - آينده گرا : اين گروه مدام به آينده فكر ميكنند و از حال دور ميمانند. هيچوقت از زندگي راضي نيستند و هميشه در تلاش هستند كه خود را براي آينده ايي كه در انتظارشان نشسته است آماده كنند. - ؟؟؟؟؟ گروه چهارم را شما تعريف كنيد و فكر ميكنيد بيشتر به كدام گروه تعلق داريد
