قصه ايی برای کودکان - يک روز بهاری

ابرهاي سياه ميومدن و به هم مي پيوستن تا جلوي تابش خورشيد خانوم رو به سرزمين سبز نقاشي ما بگيرند. خورشيد خانوم سعي ميكرد تيغه هاي خودش رو به گياهان و گلهای آفتابگردون برسونه اما ابرها سياه وسياه تر ميشدند. ديگه نور خورشيد به اون سرزمين نمی تابيد و سرزمين سبز رو به زردي رفت. خورشيد خانوم گريه اش گرفت و اشكهاش از لابلاي ابرهاي سياه گذشتن و بر گياهان باريدن. وقتي خبر گريه خورشيد خانوم به باد رسيد، شروع به وزيدن كرد ، تمام ابرهاي سياه رو با خودش برد، بردشون يه جاي دور. آسمون آبی شد و خورشيد دوباره به سرزمين سبز تابيد. گياهان به خورشيد خانوم لبخند زدن و پرندگان رقص كنان به پرواز در اومدن و رنگين كمان به گردن آسمون آويختن. بعدها اسم اون نقاشی رو يک روز بهاری گذاشتند.

  
نویسنده : bache-mis ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢